تبليغاتX
اسپریچو خارجی نیست ،یعنی پرستو
اسپریچو خارجی نیست ،یعنی پرستو
اسپریچو در گویش کرمانی یعنی پرستو
روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسيار دردش آمد ...

یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای!

یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!

یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!

یک یوگيست به او گفت : این چاله و همچنين دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعيت وجود ندارند!!!

یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایين انداخت!

یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!

یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پيدا کند!

یک تقویت کننده فکر او را نصيحت کرد که : خواستن توانستن است!

یک فرد خوشبين به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!!!

سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بيرون آورد...!


آنکه می تواند انجام می دهد و آنکه نمی تواند انتقاد می کند. جرج برناردشاو
ارسال در تاريخ یکشنبه دهم آبان 1388 توسط مهدی
هنگامی كه عشق فرا می خواند تان ، از پی اش بروید ... گر چه راهش سخت و ناهموار باشد . هنگامی كه بال های عشق در بر می گیردتان ، خود را در آن بالها رها كنید ... گرچه در لا به لای پر هایش تیغ باشد و زخمی تان كند . و هنگامی كه با شما سخن می گوید ، باورش كنید ... گر چه طنین كلامش ، رویاهایتان را بر هم زند . عشق ، همانطور كه تاج بر سرتان می گذارد ، بر صلیبتان نیز می كشد . عشق ، همانطور كه شما را می پروراند ، شاخ و برگ تان را نیز می زند و هرس می كند . عشق ، همانطور كه از تنه ی ستبرتان بالا می رود و نازك ترین شاخه هایتان را كه در آفتاب می لرزند ، نوازش می كند ... به ریشه هایتان نیز فرود می آید و آنها را كه در خاك چنگ انداخته اند ... می لرزاند . عشق ، شما را چون خوشه های گندم ، دسته می كند ... آنگاه می كوبدتان ، تا برهنه شوید ... به غربال بادتان می دهد ، تا كه از پوسته آزاد شوید ... وتا سر حد سپیدی ، به آسیاب تان می سپارد ... ورزتان می دهد ... نرمتان می كند ... سپس در آتش قدسی اش ، گرمتان می كند ، تا كه نانی مقدس شوید ، برای ضیافت بزرگ خداوند . عشق با شما چنین می كند تا رازهای دل خود را بدانید ... و بدینسان ، به پاره ای از قلب بزرگ زندگی بدل شوید . عشق ، هرگز جویای تملك نیست و هرگز به تملك در نمی آید ... عشق مستغنی ست . هنگامی كه عشق می ورزید ، مگویید كه « خدا در دل من است»... بگویید « من در دل خدا هستم
ارسال در تاريخ سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 توسط مهدی

تو هم از تبار ما

                         تو هم از دیار ما

برویم دلاوران       

                        که خداست یار ما

بشکیم حصار دل

                         که صفاست بار ما

تو و من که ما شویم  

                           چه خطاست کار ما

دلمان که روشنه         

                        حق در انتظار ما

هموطن بیا بیا               

                       در صف کنار ما

                          

ارسال در تاريخ شنبه سی ام خرداد 1388 توسط مهدی
بار دیگر مردم یک دست،روشنفکر و با شعور ایران رودست خوردند و بازیچه جو مذهبی ،ملی  و اعتقادی گردیدند.

در انتخابات حضور پر رنگ داشتند ولی بازی سیاسی را باختند.بله باختند.

این جمله در وصف خودم است و به کسی دیگری توهین نمی کنم :

تعریف حماقت آن است که کاری را بارها و بارها تکرار کنیم وانتظار داشته باشیم که نتیجه متفاوتی از آن به دست بیاوریم!

دیگر در هیچ انتخاباتی شرکت نخواهم کرد......تا احمق متصور نشوم.

ارسال در تاريخ شنبه بیست و سوم خرداد 1388 توسط مهدی
مي روم … اما نميپرسم

ز خويش

ره كجا … ؟ منزل كجا …؟

مقصود چيست ؟

بوسه مي بخشم

ولي خود غافلم

كاين دل ديوانه را معبود كيست

او چو در من مرد نا گه هر چه بود

در نگاهم حالتي ديگر گرفت

گوييا شب با دو دست سرد خويش

روح بي تاب مرا در بر گرفت

آه … آري …

اين منم … اما چه سود

او كه در من بود ديگر نيست نيست

مي خروشم زير لب ديوانه وار

او كه در من بود آخر كيست كيست

ارسال در تاريخ پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388 توسط مهدی

خداوندا نمي دانم
در اين دنياي وانفسا
كدامين تكيه گه را تكيه گاه خويشتن سازم
نميدانم
نمي دانم خداوندا.
در اين وادي كه عالم سر خوش است و دلخوش است و جاي خوش دارد.
كدامين حالت و حال و دل عالم نصيب خويشتن سازم
نمي دانم خداوندا
به جان لاله هاي پاك و والايت نمي دانم
دگر سيرم خداوندا.
دگر گيجم خداوندا
خداوندا تو راهم ده.
پناهم ده .
اميدم خداوندا .
كه ديگر نا اميدم من و ميدانم كه نوميدي ز درگاهت گناهي بس ستمبار است و ليكن من نميدانم
دگر پايان پايانم.
هميشه بغض پنهاني گلويم را حسابي در نظر دارد و مي دانم كه آخر بغض پنهانم مرا بي جان و تن سازد.
چرا پنهان كنم در دل؟
چرا با كس نمي گويم؟
چرا با من نمي گويند ياران رمز رهگشايي را؟
همه ياران به فكر خويش و در خويشند. گهي پشت و گهي پيشند
ولي در انزواي اين دل تنها . چرا ياري ندارم من . كه دردم را فرو ريزد
دگر هنگامه ي تركيدن اين درد پنهان است
خداوندا نمي دانم
نمي دانم
و نتوانم به كس گويم
فقط مي سوزم و مي سازم و با درد پنهاني بسي من خون دل دارم. دلي بي آب و گل دارم
به پو چي ها رسيدم من
به بي دردي رسيدم من
به اين دوران نامردي رسيدم من
نميدانم
نمي گويم
نمي جويم نمي پرسم
نمي گويند
نمي جوند
جوابي را نمي دانم
سوالي را نمي پرسند و از غمها نمي گويند
چرا من غرق در هيچم؟
چرا بيگانه از خويشم؟
خداوندا رهايي ده
كللام آشنايي ده
خدايا آشنايم ده
خداوندا پناهم ده
اميدم ده
خدايا يا بتركان اين غم دل را
و يا در هم شكن اين سد راهم را
كه ديگر خسته از خويشم
كه ديگر بي پس و پيشم
فقط از ترس تنهايي
هر از گاهي چو درويشم
و صوتي زير لب دارم
وبا خود مي كنم نجواي پنهاني
كه شايد گيرم آرامش
ولي آن هم علاجي نيست
و درمانم فقط درمان بي درديست
و آن هم دست پاك ذات پاكت را نيازي جاودانش هست

ارسال در تاريخ چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388 توسط مهدی

برای همه وقت هایی که به حرف هایم گوش دادی.

برای همه وقت هایی که به من جرات و شهامت دادی.

 برای همه وقت هایی که با من شریک شدی.

 برای همه وقت هایی که خواستی در کنارم باشی.

برای همه وقت هایی که به من اعتماد کردی.

برای همه وقت هایی که مرا تحسین کردی.

برای همه وقت هایی که باعث راحتی و آسایش من بودی.

برای همه وقت هایی که گفتی "دوستت دارم"

برای همه وقت هایی که در فکر من بودی.

برای همه وقت هایی که برایم شادی آوردی.

برای همه وقت هایی که به تو احتیاج داشتم و تو با من بودی.

برای همه وقت هایی که یاورم بودی.

برای همه وقت هایی که به من دلداری دادی.

برای همه وقت هایی که در چشمانم نگریستی و صدای قلبم را شنیدی.

به خاطر همه ی این ها هیچ وقت فراموش نکن که :

لبخند من به تو یعنی " عاشقانه دوستت می دارم "

 همیشه برای گوش دادن به حرفهایت آمادگی دارم.

همیشه پشتیبانت هستم.

من مثل کتابی گشوده برایت خواهم بود.

فقط کافی است چیزی از من بخواهی ,

بلافاصله از آن تو خواهد شد.

من کاملا به تو اطمینان دارم و تو امین من هستی.

در دنیا تو از هرکسی برایم مهم تر هستی.

همیشه دوستت دارم چه به زبان بیاورم چه نیاورم.

تو همیشه برای من شادی می آوری به خصوص وقتی که لبخند بر لب داری.

من همیشه برای تو اینجا هستم و دلم برای تو تنگ است.

هر وقت که احتیاج به درد دل داشتی روی من حساب کن.

من هنوز در چشمانت گم شده هستم.

تو در تمام ضربان های قلبم حضور داری.

گرچه نیستم و نباید باشم و سکوت و سکوت و سکوت طریقم شده است .

تو مپندار که خاموشی من هست برهان فراموشی من

ارسال در تاريخ پنجشنبه هفتم خرداد 1388 توسط مهدی

ما از زندگی مشترکمان مثل یک دست لباس استفاده کردیم
ما زندگی را و عشق را یک دست لباس دانستیم
زمانی که خریدیمش نو بود و زیبا و مناسب
جذاب و توجه بر انگیز
خیره کننده در هر محفل و میهمانی
آهسته آهسته اما کهنه شد ساییده شد رنگ و رویش رفت مستعمل و بی مصرف شد
چرا؟
نقصان از من بود یا تو؟
 من هم نمیدانم
ولی پشیمانم
چرا فرصت دادیم که زمان با عشق با زندگی همان گونه رفتار کند که با آن پیراهن سورمه یی تو کرد
که من آنقدر دوستش داشتم

ولی  میدانم و یقین دارم که تو هم میدانی واعتقادت چنین است
حرف هایمان یکی ست
شرایطمان یکی نیست

روزی هست که تو را دلجویی های من نجات می دهد
روزی هست که مرا دلجویی های تو خلاص می کند
گاهی من نیازمند هدایتم
گاهی تو

ارسال در تاريخ چهارشنبه ششم خرداد 1388 توسط مهدی
روزی یك پرنده با اقتدار كه مشغول پرواز بود تو یك جبهه هوای بد گرفتار شد.هرچه سعی كرد خودشو نجات بده نتونست.البته اون میتونست با خیانت به سایر پرنده ها خودش رو  نجات بده ولی به رسم دیونگی  این كارو نكرد

پرنده بیچاره بعد از مدت ها تلاش و كوشش با دریا آشنا شد.دریا گفت من میتونم دوست خوبی برات باشم و كمكت كنم تا به آسمون برگردی.دریا میگفت من تجربه دارم و میتونم بهت یاد بدم كه چه جوری خودت رو حفظ كنی.با همه این حرفها و اطمینانی كه به دریا پیدا كرده بود خودش رو به آغوش دریا سپرد.بی هیچ كلك و دروغی.دریا هم از خودش مایه گذاشت  با اینکه پرنده رو جا داده بود، مرتب به پرنده امید میداد كه تو باید به آسمون برگردی و دریا جای تو نیست.ولی پرنده بیچاره هم به دریا عادت كرده بود و میدونست که تنها کسی هست که بهش کمک میکنه.روزی كه پرنده با دریا درد دل میكرد ناگهان دریا یك موج كوچولو به پرنده زد.هرچی پرنده بیشتر التماس كرد دریا با موجش بیشتر پرنده رو خسته كرد.شاید فكر میكرد پرنده باید پرواز كنه و بره توی آسمون.ولی پرنده نا نداشت و موجهای پی در پی دریا  داغونش كرده بودند و دریا هم مرتب موجش رو بیشتر میكرد.البته دریا با همه عظمتش موج داره و كاریش هم نمیشه كرد .پرنده به ناچار و از سر تخریب و تحقیر بلند شد ولی متاسفانه نتونست دوام بیاره و كمی اونطرف تر روی كویر خشك و سوزان به زمین افتاد. حالا پرنده دار می میره و دریا داره با ماهی های قشنگ و پری های دریائی بازی میكنه و خوشحاله كه به پرنده یاد داد كه دوباره باید پرواز كنه.ولی اگر كمی دیگه طاقت می آورد بهتر می تونست كمك پرنده باشه تا شاید بتونه برای همیشه به اسمون برگرده.پرنده داره می میره و برای دریا دعا میكنه و میگه كه دریای بزرگ و یلدائی من دوستت دارم

عاشقت خواهم ماند بی انکه بدانی ،دوستت خواهم داشت بی انکه بدانی ،درد دل خواهم كرد بی هیچ كلامی و در آغوشت خواهم ماند

ارسال در تاريخ چهارشنبه ششم خرداد 1388 توسط مهدی

تعريف عشق

عشق از عشقه گرفته شده است و آن گياهي است به نام لبلاب که چنانچه بر درختي بپيچيد آن را بخشکاند . عشق صوري درخت جسم  صاحبش را خشک و زرد مي کند و اما عشق معنوي ريشه ماومن عاشق را خشک مي سازد و او را از نفس خود  مي ميرداند . عشق در لغت افراط در دوست داشتن و محبت تام معني کرده اند.

مراتب عشق

معرفت ، محبت و عشق

غايت و نهايت محبت را عشق مي گويند . عشق از محبت خاص تر و خالص تر است . زيرا عشق مي تواند محبت باشد اما هر محبتي عشق نيست .

محبت ريشه ازمعرفت گرفته ، زيرا هر محبتي معرفت است ولي هر معرفتي نمي تواند محبت باشد .

 انواع عشق

عشق طبعي ، عشق روحاني ، عشق الهي

درعشق طبعي عاشق معشوق را از براي خود خواهد.

درعشق روحاني عاشق معشوق را از براي خودو هم از براي معشوق خواهد .

درعشق الهي عاشق معشوق را نه براي خود بلکه براي معشوق خواهد.

عشق مجازي

عشق مجازي از حسن صورت پيدا مي شود و مانند آن ناپايدار است . ا ز اين عشق حاصلي جز بقاء نسل باقي نمي ماند اين عشق از قوي يا ضعيف شدن ميل جنسي حاصل مي شود.

عشق حقيقي

اما عشق حقيقي يا عشق الهي جذبه اي است از طرف معشوق مطلق (خدا) که  بردل عاشق قرار داده مي شود.

ارسال در تاريخ سه شنبه پنجم خرداد 1388 توسط مهدی
فرارسیدن نوروز باستانی وآغاز سال نو، این گرامی ترین یادگار نیاکان را خجسته باد گفته، سالی سرشار از تندرستی و شادکامی وپیروزی را برای همه نیک منشان وراستی جویان ایران و جهان ازدرگاه  پروردگار دانا  آرمان داریم.
ارسال در تاريخ دوشنبه سوم فروردین 1388 توسط مهدی

الو ... الو... سلام

كسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟

پس چرا كسي  جواب نميده؟

يهو يه صداي  مهربون! مثل اينكه صداي يه فرشتس ، بله با كي كار داري كوچولو؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم... قول داده امشب جوابمو بده.

بگو من ميشنوم . كودك متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟ من با خدا كار دارم ...

هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم .

صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟

فرشته ساكت بود ، بعد از مكثي نه چندان طولاني : نه خدا خيلي دوستت داره مگه كسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟؟

بلور اشكي كه در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شكست وبر روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا باهام حرف بزنه گريه ميكنما...

بعد از چند لحظه هياهوي سكوت ؛

بگو زيبا بگو، هر آنچه را كه بر دل كوچكت سنگيني ميكند بگو..

 ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه كرد وگفت:خدا جون خداي مهربون، خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...

  چرا؟اين مخالف تقديره چرا دوست نداري بزرگ بشي؟

 آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ، ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نكنه مثل بقيه فراموشت كنم؟

نكنه يادم بره كه يه روزي بهت زنگ زدم ؟ نكنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقيه كه بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن.

مثل بقيه كه بزرگن و فكر ميكنن من الكي ميگم با تو دوستم مگه ما باهم دوست نيستيم؟ پس چرا كسي حرفمو باور نميكنه؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد...

خدا پس از تمام شدن گريه هاي كودك:آدم ، محبوب ترين مخلوق من ... چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميكنه... كاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميكردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت

كاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند . دنيا براي تو كوچك است ...

بيا تا براي هميشه كوچك بماني وهرگز بزرگ نشوي ...

كودك كنار گوشي تلفن، درحالي كه لبخند برلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت

ارسال در تاريخ پنجشنبه هفتم آذر 1387 توسط مهدی
آتر اوستايي و پهلوي يا آذر پارسي نو نام فرشته‌ي نگهبان آتش است. آتش يکي از چهار عنصر بنيادين و پاک نزد ايرانيان بوده است، از اين روي جشن آذرگان را در ماه آذر، روز آذر برگزار مي‌کردند.

آذر فرشته‌ي ويژه‌ي همه‌ي آتش‌ها است و از احترام ويژه‌اي در سنجش به ديگر عنصرهابرخوردار است، به ديگر سخن جشن آذرگان، يکي ديگر از جشن‌هاي آتش ايرانيان در گرامي ‌داشت اين عنصر و فرشته‌ي آن است.

از آنجا که آتش بهترين و کارسازترين عنصر پاک کننده و همچنين گرما زا است، ايرانيان باستان آن را نماد پاکي و روشنايي مي‌دانستند. از اين روي نياکان ما آتش را به نمايندگي "پاکي و روشنايي روان" همچون درفشي در آتشکده‌ها نگه مي‌داشتند و هرگز آتش پرست نبوده‌اند! ولي برخي از روي رشک و کينه و برخي بدون بررسي، نا‌آگاهانه ساليان دراز به نياکان ما انگ آتش پرستي زده‌اند.

وانگهي نماد روشنايي در ديگر کيش‌ها از همين نماد آتش و روشنايي اهورايي زرتشت گرفته شده است، همانند روشن کردن شمع در نيايشگاه‌هاي ديگر دين‌ها، که بازتاب و برگرفته از همين آتش، آتشکده‌هاي ايراني است.

همان‌گونه که گفته شد، نزد ايرانيان جشن آذرگان همچون جشن نوروز و مهرگان از جايگاه ويژه‌اي برخوردار بود و بر آن ارج بسيار مي‌نهادند. نياکان ما و زرتشتيان امروز، در اين روز با جامه‌ي آراسته و پاک به آدريان‌ها مي‌روند و آدريان‌ها را آراسته و آذين بندي مي‌کنند و در آن جايگاه مقدس آيين ويژه‌اي براي جشن برگزار مي‌کنند. نخست با خواندن آتش نيايش بخشي از اوستا اهورامزدا را سپاس گفته و پس از نيايش به شادي و شادماني مي‌پردازند.

در جشن‌هاي آتش مردم روي بام خانه‌ها آتش افروخته و آن روز را با شادي و شادماني و پايکوبي و نيايش و فرآوري خوراک‌هاي ويژه و آفرينگان خواني جشن مي‌گرفتند. براستي چه فرهنگ زيبا، آشتي جو و بي همتايي بود که در آن همواره جشن و شادي برگزار مي‌شد و سوگواري، اندوه و سياهي در آن جايگاهي نداشت.

همچنين پاکي و پاکيزگي و از آن ميان پيرايش موي و چيدن ناخن را در اين روز نيک مي‌دانستند و بر اين باور بودند که در اين روز مشاوره و رايزني درباره‌ي دشواري‌ها به فرجام خوب مي‌انجامد.
ارسال در تاريخ پنجشنبه هفتم آذر 1387 توسط مهدی
با سلام خدمت خوانندگان و بازدید کنندگان احتمالی وبلاگ این حقیر:

از نویسندگی جناب هادی خان که دیگر خبری نیست.

من هم  در نوشتن گیج شده ام .تمرکز کردن در نوشتن موضوعی خاص بسیار سخت است.اگر عامیانه هم بنویسی مخاطبت رو از دست میدی.اما با توجه به تغییر شغل ،تخصص و فعالیتم، نگرش و نگاهم نسبت به دنیای اطراف تغییر کرده.توی یک سال گذشته تجربه ای تلخی به دست آوردم و متوجه شدم که انسانها چقدر ساده تحت تاثیر قرار میگیرند.این میتونه تاثیر دین افراطی باشه یا تاثیر یک آدم خودخواه و حسود ویا حتی تاثیر محیط شغلی انسان.سعی دارم از امروز با توجه به تغییر نگاهم به دنیا سوالات جدیدی هم که برام بوجود می آید رو به معرض اشتراک بگذارم و نظر بگیرم.

ارسال در تاريخ دوشنبه بیستم آبان 1387 توسط مهدی

پدر روزنامه مي خواند ، اما پسر کوچکش مدام مزاحمش مي شد . حوصله ي پدر سر رفت وصفحه اي از روزنامه را که نقشه ي جهان را نمايش مي داد- جدا و قطعه قطعه کرد و به پسرش گفت:

   -"بيا! کاري برايت دارم . يک نقشه ي دنيا به تو مي دهم ، ببينم مي تواني آن را دقيقا همان طور که هست ، بچيني؟"

و دوباره به سراغ روزنامه اش رفت؛ مي دانست پسرش تمام روز گرفتار اين کار است . اما يک ربع ساعت بعد، پسرک با نقشه ي کامل برگشت.

پدر با تعجب پرسيد :"مادرت به تو جغرافي ياد داده؟"

پسر جواب داد:"جغرافي ديگر چيست؟ اتفاقا پشت همين صفحه ، تصويري از يک آدم بود. وقتي توانستم آن آدم را دوباره بسازم ، دنيا را هم دوباره ساختم.

ارسال در تاريخ دوشنبه ششم خرداد 1387 توسط مهدی
با سلام خدمت دوستان عزیز

مدتی است مشغله فراوان کاری اجازه بروز رسانی دست نوشته هایم را نداده است.البته باید اعتراف کنم که نوشتن کار بسیار دشواری است.تازه می فهمم که چرا خیلی از وبلاگ ها سالها است که غبار گرفته و خطی بر آن نوشته نشده است.از نظر بنده برای نوشتن ابزارهای زیر لازم و ضروری است:

۱-پاکی فکر از هر گونه آلایش برای فکر کردن.

۲-تمرکز فکر بر آنچه که می خواهی نگارش کنی.

۳-پاکی دل برای روان شدن قلم.

۴-اطمینان به قلم به جهت نفوذ نوشته ات بر دل دیگران.

اجتماع این چهار مورد که به ذهن حقیر آمده است کاری بس دشوار و طاقت فرسا می باشد.زیرا هر کدام ریاضتی می طلبد و سخاوتی بزرگ در جان و روح.

بهر حال بر آن شدم که حداقل هر هفته مطلبی یا نوشته ای در وبلاگ قرار دهم.هر چند جناب هادی خان هم در مورد مطالب تاریخی کم لطفی می نمایند.

ارسال در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 توسط مهدی
با سلام خدمت دوستان عزیز برآن شدم تا نسبت به معرفی روزهای ایرانی از تقویم ایرانی اقدام نمایم

در هر ماه روزهای آن ماه معرفی میگردد:

اردیبهشت:

دوم اردیبهشت -جشن گیاه آوری

سوم اردیبهشت- اردیبهشت روز،جشن اردیبهشتگان

دهم اردیبهشت-جشن چهلم نوروز

پانزدهم اردیبهشت-گاهنبار مدیوزرم/جشن میانه بهار/جشن بهار بد/روز پیام آوری زرتشت

ایدون باد

ارسال در تاريخ سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 توسط مهدی

نگاه عشق را در چشمان معشوقان ظاهري مي جوييد؟

رسيدن به عشق را در عبادت نيمه شب زاهدان سير شكم جستجو مي كنيد؟

آيا درويشي و تواضع را در پولداران به ظاهر عابد جستجو و خانقاه را در مقدس ترين نقاط دنيا در ميان زيبا ترين صورتها كه گلگونيه صورتشان گواه زندگيشان است مي جوييد؟آيا حق را در اينها خواهيد يافت؟

اما عشق در نگاه كودكان يتيمي است كه لبانشان خشك و قلبشان شكسته ،در حسرت لقمه ناني شب را به صبح ميكنند.

رنج و زحمت در دستها ي پينه بسته پير مردكشاورزي است  كه تقدير با او و زمينش خوب تا نكرده است ،

رسيدن به عشق را در فشردن دستهاي آنان در دستهاي خويش مي جويم نه در نماز شب خوانه ها و ذكر گوياني كه هيچ از اصلشان نمي دانم.

قلبم را خالص مي كنم براي آفريدگارم و ميگريم براي ناداني خويش كه در وجودم لانه كرده و با خانه تكاني هم از بين نمي رود.

مي گريم و مي نالم براي اينكه آنقدر استعانت و لياقت ندارم كه يتيمي را  همانند خود سازم و كودكي را كه در چشمانش لقمه ناني است سير گردانم .

مي گريم و مي نالم براي ثروتهاي اندوخته شده و خيالهاي خامي كه در افكار پول پرستان جاي گرفته است و دست به سوي آسمان بلند ميسازم و از خدا مي خواهم كه ياري سازد مرا در اين راه تا بتوانم شايد،شايد قلب شكسته و يا دل رنجيده اي را همراه باشم . یا حق

نوروز بر همگان مبارك

ارسال در تاريخ سه شنبه سیزدهم فروردین 1387 توسط مهدی
خداوند بي نهايت است و لامکان و بي زمان اما به قدر فهم تو کوچک مي شود و به قدر نياز تو فرود مي آيد و به قدر آرزوي تو گسترده مي شود و به قدر ايمان تو کارگشا مي شود. ملاصدرا
ارسال در تاريخ یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 توسط مهدی

امروز عقل به معناي گوناگوني به كار برده مي شود كه بازشناسي آنها از يكديگر ضرورت دارد.در يك تقسيم بندي اوليه مي توان دو كاربرد زير را شناخت:

در كاربرد نخست عقل قوه ايست كه به شناسائي جهان طبيعت و روابط پديده هاي طبيعي تلاش مي نمايد و معلوماتي را كه از راه تجربه به دست آمده بر پايه قواعد منطقي تنظيم مي كند و در اين حوزه به استدلال و نتيجه گيري مي پردازد.اين عقل عمتا نقش كاربردي و عملي دارد.زيرا از آن به عنوان ابزاري براي تغيير دادن و ضعيت كنوني جهان به سوي مطلوب استفاده مي شود.اين عقل ،عقل جزوي يا عقل استدلال گر  يا عقل ابزاري ناميده ميشود.

در كاربرد دوم، عقل ادراكي است  كه مي تواند  درباره تمام حقايق حتي امور ماوراي تجربي و حسي پژوهش كند و حقايق كلي را مشاهده نمايد اين عقل را در تفابل با كاربرد عقل نوع اول،عقل كلي يا عقل شهودي يا عقل غير ابزاري گويند.عقل ابزاري در دوران تجدد عمدتا به كمك پيشبرد فناوري آمده است و وابستگي خاصي با معارف وحياني ندارد در حاليكه عقل شهودي در هماهنگي كامل با وحي قرار مي گيرد.البته اين عقل مورد نظر اديان بوده  و به آن توجه خاصي شده است.

عقل گرائي (Rationalism)

عقل گرائي در شكل نوين در اروپا و در قرن هفدهم توسط رنه دكارت فيلسوف و رياضيدان فرانسوي آغاز شد.فيلسوفاني همچون باروخ اسپينوزا برتداوم آن كوشيدند.

از خصوصيات عمومي عقل گرائي آنست كه عقل جزئي يا استدلالگر را اساسي ترين ابزار شناخت مي دانند و بر پايه برخي عقايد افراطي آن عقل قادر است همه امور شناختني را درك كند و آنچه قابل درك نباشد،قابل شناختن نيست.

از منتقدين اين مكتب مي توان از ايمانوئل كانت نام برد .كانت اثبات نمود كه عقل نظري (نوع اول) از اثبات وجود خدا عاجز است .

كانت مدعي بود كه ما همواره اشيا را در قالب مفاهيم و مقولات ذهني خود درك مي كنيم و و واقغيت  تجربي هيچگاه آنگونه كه هست شناخته نمي شود.

ارسال در تاريخ یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 توسط مهدی

بـه واسـطه آزمـايشـات گـونـاگون تـفاوتهاي ابراز عشق در دو جنس مرد و زن مشخص گرديده است. براي مثال مشـخص شده كـه زنـان در عـشـق بـه دوسـتي و منافع مـشـتـرك بـيـشتـر بـها مي دهند و بـيـشتر از مـردها از حـسادت رنـج بـرده و وابـستگي بيشتري به فرد مقابل خود پيدا مي كنند. در زيـر به سبـك هاي مـخـتـلف عشـق اشاره گرديده است:

1- اروس(
EROS): عشق شهواني - عـشق بـه زيبايي - فاقد منطق - عشق فيزيكي كه بواسطه جذابيت و كشش هاي جسماني و يا ابراز آن بطور فيزيكي نمايان ميگردد -همان عشق در نگاه اول - با شدت آغاز شده و بسرعت فروكش ميكند.

2- لودوس(
LUDUS): عـشق تـفنني - ايـن عشـق بـيـشتـر مـتعلق به دوران نوجواني ميباشد - عشق هاي رمانتيك زودگذر - لودوس ابراز ظاهري عشق ميباشد - كـثرت گرا نسبت به شريك عشقي - به اصطلاح فرد را تا لب چشمه برده و تشنه بازمي گرداند -رابطه دراز مدت بعيد بنظر ميرسد.

3- فيلو(
PHILO): عشق بـرادرانـه - عـشـقـي كـه مبتني بر پيوند مشترك مي باشد -عـشقي كـه بـر پـايـه وحـدت و هـمـكاري بـوده و هـدف آن دسـتـيـابي بـه منافع مشترك ميباشد.

4- استورگ(
STORGE): عشق دوستانه - وابسته به احترام و نگراني نسبت به منافع مـتقابل - در اين عشق همنشيني و همدمي بيشتر نمايان مي باشـد - صـمـيـمـانـه و متعهد- رابطه دراز مدت است - پايدار و بادوام - فقدان شهوت.

5- پراگما(
PRAGMA): عشق منطقي - اين مختص افرادي است كه نگران اين موضوع ميباشند كه آيا فرد مقابلشان در آينده پدر يا مادر خوبي براي فرزندانشان خواهند شد؟ عشقي كه مبتني بر منافع و دورنماي مشترك مي باشـد - پـايـبند بـه اصـول مـنـطـق و خردگرا ميباشد - همبستگي براي اهداف و منافع مشترك.

6-مانيا(
MANIA): عشق افراطي - انحصارطلب، وابسته و حسادت برانگيز - شيفتگي شديد به معشوق - اغلبا فاقد عزت نفس -عدم رضايت از رابطه - مانند وسوسه ميماند و ميتـواند بـه احساسات مبالغه آميز و افراطي منجر گردد - عشق دردسر ساز - عشق وسواس گونه.

7-اگيپ(
AGAPE): عشق الهي - عشق فداكارانه و از خودگذشته-عشق نوعدوستانه (تمايل انجام دادن كاري براي ديگران بدون چشمداشت) - عشق گرانقدر .

پژوهشها حاكي از آن ميباشد كه زنان بيشتر به عشق از نوع پراگما، استورگ و مانيا و مردان به لودوس و اروس گرايش دارند.

مثلث عشق

تجربه عشق شامل عملكرد اجزاء صميميت، هوس(شهوت) و تعهد ميباشد. شما براي دسـتـيـابـي بـه يك رابـطه سـالم و پـايدار مـي بــايد اعتدال را ميان اين سه عنصر برقرار سازيد. اكنون به تعريف آنها ميپردازيم:

تعهد: تا چه اندازه شما خود را وقف آن ميكنـيد كه رابطه يتان را شاداب و با طراوت نگاه داريد؟ و يا تا چه اندازه با يارتان صادق مي بـاشـيد؟ شـامل مسئوليت پذيري، وفاداري و وظيفه شناسي ميباشد. تعهد در رابطه به مفهوم آن است كه اكـثر موانع و مشكلات را مي توان با كمك يكديگر از ميان برداشت - وفادار حتي در سخت ترين شرايط.

صميميت: نزديكي در رابطه - اموري كه شما و يارتان در آن سهيم مي بـاشـيـد اما فرد ديـگري از آنـها آگـاهـي ندارد - رازها و تجربـيات فردي و مشترك - صميميت امري فراتر از نزديكي جنسي و فيزيكي مي باشد. تا چه اندازه شـما در كنـار يـارتان احـساس راحت بودن ميكنيد؟ آيا قادر به بيان عقايد و نقطه نظرهاي خود ميباشيد ؟ بـدون آنـكه از مـورد انتقاد قرار گرفتن و نكوهش شدن واهمه داشته باشيد؟ آيا هنـگامي كـه صحبت ميكنيد واقعا به حرفهاي شما گوش ميدهد؟

هوس و شهوت: انرژي بخش رابطه ها يتان مي بـاشد. تمايل بـه بازگشت به منزل، تـنها براي كنار يار بودن - هوس فوريت ، شهوت و تمايلات جنسي، رمانتيك بودن، اشـتـيـاق براي در كنار هم بودن و رفع سريع موانع براي وصال ميباشد - احساسات شديد -جاذبه جسماني.

اكـنـون به ابعاد متفاوت عشق در شرايط وجود و يا فقدان سه خصيصه فوق در يك رابطه توجه كنيد:

تعهد+صميميت و فقدان هوس: ايـن رابـطـه در خـطـر فروپاشي قرار ندارد اما نيازمند خلاقيت و انگيزه براي شعله ور ساختن مجدد عشق ميباشد.

تعهد+هوس و فقدان صميمـيت: ايـن رابـطه عذاب آور است - گـاهـي اوقـات انـگـيـزه شديدي آنها را جذب يكديگر ميكند اما سرانجام به ياس و ناكامي منجر ميگردد زيرا قادر به آن نميباشند كه رابطه يشان را عميق تر سازند. يا آنكه افكار،علايق و آرزوهاي قلبي يكديگر را بشناسند.

صميميت+هوس و فقدان تعهد: اين رابطه يك شبه است-كشش و اشتياق شديدي حكمفرماست اما عدم امنيت از آنـكه رابـطـه تـا چـه مـدت دوام خـواهـد آورد هر دو فرد را مايوس ميسازد. عشق رمانتيك.

صميميت و فقدان هوس و تعهد: علاقه.

هـوس و فـقـدان صـمـيـميـت و تعهد: عشق شيدايي.

تعهد و فقدان صميميت و هوس: عشق تو خالي و راكد.

هوس+صميميت+تعهد = عشق كامل و مطلوب.


 

ارسال در تاريخ دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 توسط مهدی

عشق از عشقه گرفته شده است و آن گياهي است به نام لبلاب و هنگامي كه به دور درختي مي پيچد آن را خشك مي كند. عشق را در لغت افراط در دوست داشتن و محبت تام معني كرده اند.

معرفت و محبت و عشق

غايت و نهايت محبت را عشق گويند.عشق از محبت خاص تر و خالص تر است زيرا هر عشقي مي تواند محبت باشد ولي هر محبتي نام عشق به خود نمي گيرد و معرفت خلاصه اي از محبت است زيرا هر محبتي مي تواند معرفت باشد ولي هر معرفتي به معني محبت نيست

عقل و عشق

در بحث بين عقل و عشق منظور از عقل عقل جزوي است و گرنه كمال عشق همان عقل كلي است.

عقل گويد:شش جهت حد و است و بيرون راه نيست.

عشق گويد:راه هست و رفته ام من بارها.

مولوي مي فرمايد

پس چه باشد عشق درياي عدم            در شكسته عقل را آنجا قدم

عقل موجب كمالات است و عشق آسوده از اين خيالات.

عقل علم و بلاغت دارد و عشق از هر دو عالم فراغت دارد.

زاد العرفين-خواجه عبدالله انصاري

شيخ نجم الدين رازي در كتاب عقل و عشق ،عقل را آب و عشق را آتش مي شمارد و مي گويد:

عقل را سير در عالم بقا است و صفت آب دارد ،هركجا رسد آباداني و نزهتي پيدا كند،و چون آب روي در نشيب دارد آباداني دو عالم كند.

اما عشق صفت آتش دارد و سير او در عالم نيستي است ،هر كجا رسد و به هرچه رسد فنا بخشي پيدا مي كند .در مورد عقل جزوي و عشق مجازي هردو مي توانند هم آب باشند هم اتش.آگاهي و وجدان اگر عواطف را در خدمت گيرد واز آن استفاده كند عقلي است كه صفت آب دارد و آباداني كند و به خلق خدمت مي كند.

 آگاهي و وجدان اگر عواطف را ناديده انگارد و بدون آنها در ميدان مجاهده بتازد عقلي است كه صفت آتش دارد،انسان را نابود سازد جدال و نزاع برپا مي كند.عواطف اگر آگاهي را در در خدمت گيرد،عشقي است كه صفت آب دارد ديگران را آباد مي كند و خود را نابود مي سازد و به ديگران هستي مي بخشد.عواطف اگر آگاهي را ناديده انگارديا نتواند از ان استفاده نمايد عشقي است كه صفت آتش دارد همه را براي خود مي سوزد و ديگران را براي هواي خود از بين ميبردو حتي براي رسيدن به مقصود خود آشنا و بيگانه را از بين مي برد تا خود را پا بر جاي دارد.

انواع  عشق

عشق را به مجازي و حقيقي تقسيم كرده اند

عشق مجازي از حسن صورت و زيبائي روي ايجاد گشته و به اندازه همان نيز ناپايدار و سست است.از اين عشق حاصلي جز بقا نسل نمي ماند.اين عشق از اضافه و كاهش ميل جنسي حاصل ميگردد.

عشق حقيقي يا عشق الهي،فيض و جذبه اي است از طرف معشوق مطلق،كه بر دل عاشق صادق واردميشود.پروانه وار گرد جمال و لطافت شمع مطلق(خدا)پر و بال مي زند و هستي مجازي خود را  به آتش مي كشدو به حق زنده ميگردد.مثال بارز آن منصور حلاج است كه ان الحق سر داد و خود را در معبود و خالق خود ديد.پاره اي از عرفا عشق مجازي را زمينه ساز عشق الهي ميدانندو تكامل آنرا به عشق حقيقي پيوند مي دهند.

به قول مولوي  قصد صورت كرد و بر الله زد

عشق در نزد غربي ها

عشق در نزد غربي ها معمولا به عنوان كششي تلقي مي شود كه موجب محبت انسان به همنوعان او ميشود و در نوع عالي آن باعث هدايت انسان به سوي حقيقت مي باشد.از نظر غربيها عاشق بايد بياموزد كه چگونه دوست داشته باشد.

عشق از نظر اسلام

پس با توجه به معاني و تعريف بالا عشق مرحله شديد و افراطي دوست داشتن است.

خداوند در قرآن مي فرمايد

والذين آمنو اشد حبا الله

يعني كساني كه گرويدند به شدت خدا را دوست دارند و اين شدت حب همان چيزي است كه آن را عشق نامند.

حديث قدسي است كه :من  طلبني وجدني عرفني و من عرفني احبني و من احبني عشقني و من عشقني عشقته و من عشقته قتلته و من قتلته فعلي ديته و من علي ديته فاني ديته

يعني اگر كسي كه مرا طلب كند مي يابد و هر كس مرا يابد مي شناسد و هر كه مرا شناخت دوست داردو هر كه مرا دوست دارد به من عشق مي ورزدو هر كه به من عشق ورزد من هم به او عشق مي ورزم و هركه را عاشق شوم ميكشم و هركه را بكشم خونبهاي او بر من است و هركه خونبهاي او بر عهده من باشد خودم خونبهاي اويم.(مقام خليفه اللهي)

لمعات عراقي

نتيجه

عشق فرمانرواي دل است و دل محيط بر روح و هر چه درباره عشق گفته شود در حقيقت نارسا مي باشد.زيرا جهان عشق خارج از بيان و اداراك مي باشد.

ارسال در تاريخ یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 توسط مهدی

به خودت قول بده

كه آنقدر قوي باشي كه نگذاري هيچ چيزي آرامش خاطرت را بهم بزند.

به خودت قول بده

كه با هر كسي كه روبرو ميشوي راجع به سلامتي و خوشبختي حرف بزني.

به خودت قول بده

كه به همه دوستانت احسا سي بدهي كه حس كنند در وجودشان چيزي هست كه ارزش دارد.

به خودت قول بده

كه به جنبه هاي مثبت زندگي نگاه كني و خوشبين باشي.

به خودت قول بده

كه فقط راجع به بهترين ها فكر كني برايش جديت كني و بالاخره در انتظار بهترين ها باشي.

به خودت قول بده

كه براي موفقيت ديگران همان قدر اشتياق داشته باشي كه براي موفقيت خودت شوق و ذوق داري

به خودت قول بده

كه اشتباهات گذشته را فراموش كني و هدفت نائل شدن به موفقيت در آينده باشد.

به خودت قول بده

كه هميشه سر حال باشي و به هر موجود زنده اي لبخند بزني.

به خودت قول بده

كه آنقدر وقتت براي بهتر شدن زندگيت صرف بشود كه مجال براي انتقاد از ديگران نداشته باشي.

و بالاخره به خودت قول بده

كه آنقدر دريا دل باشي كه نگران نشوي،آنقدر اصيل و آزاده باشي كه عصباني نشوي،آنقدر قوي باشي كه نترسي و آنقدر خوشحال باشي كه به غم و غصه مجال خود نمائي ندهي

ارسال در تاريخ یکشنبه هفتم بهمن 1386 توسط مهدی

در روز عاشورا مي توانيم جامه اي سرخ بپوشيم و فرياد برآوريم كه اين سرخي،نشانه ي پيروزي خون بر شمشير است كه درس آن را از واقعه كربلا آموخته ايم.

مي توانيم لباسي سر تاسر سفيد بپوشيم تا عهدي باشد بين ما و حسين (ع) كه در راه ادامه نهضت حق طلبانه و ظلم ستيزش ،براي شهادت هميشه آماده ايم.

مي توان سياه پوشيد و بانگ سر داد كه اين سياهي نشانه ي آن است كه من و من ها ،در روز و روزهاي عاشورا حسين و حسين ها را تنها گذاشته ايم و آن ها را در مصاف با يزيديان زمان خود ،مظلومانه به شهادت رسيدند و اين لباس سياه نشاني است بر شريك جرم بودن ما و ريخته شدن خون آنها،زيرا كه در جائي حتي سكوت نيز شركت در وقوع جرم است.آيا اين فكر لرزه بر اندام ما نمي اندازد و تصور شريك جرم بودن در ريخته شدن خون حسين (ع) خواب را چشمان ما دور نمي كند؟

مي توانم لباسي يبز پوشيد و گفت اين به نشانه ي آن است كه نهضت حسيني خزان مظلومان را بهار كرده و نويد اين پيروزي،بهار بشريت را به ارمغان آوردعه است.

مي توان لباسي زرد پوشيد و گفت ما به خزان نشسته ايم چرا كه بعد از عاشورا،بهار انسانيت،تابستان را پشت سر نگذاشته به خزان رسيده است.

مي توان......

مي توان خنديد و شادي و پايكوبي كرد و فرياد شهيدان زندهاند را سر دادو گفت كه آنان نمرده اند و نزد خدا روزي آسماني دارند و جاودانگي الهي متعلق به آنان است.

مي توان بر سر زد و شيون نمود كه چرا همرزم حسين (ع) نبوده ايم و اين افتخار را نداشته ايم كه هم ركاب او باشيم.مي توان گونه هاي خود را به رنگ سرخ در آورد همانگونه كه منصور حلاج با خون خود گونه هايش را سرخ نمود تا روي زردش را دشمن ظالم نبيند.

ميشود خاك بر سر ريخت كه شايسته انسان خفت زده است و بگوييم ما نيز نسبت به راه حسين (ع) خوار و ذليل هستيم.

ميشود علم دار شد و زور و بازوي خود را به رخ ديگران كشيد،بساط زور آزمائي به پا كردو شهرت آفريد كه علم فلان دسته از همه بزركتر است و همچنين مي توان سنگين ترين علم ها را بلند كردو گفت اين نشانه ي علم نهضت اوست كه به هر سنگيني اي كه باشد آن را بر دوش خواهيم كشيد.مي شود....

آري مي توان هر كاري انجام داد،مهم اين است كه در پس آن كار ،چه انديشه اي نهفته باشد و اين كه ما با چه طرز فكري به رسالت خود نگاه كرده ،در چه جائي و چه محتوائي آن را پيدا مي كنيم.ضمن اينكه پس از يافتن آن نيز بايد بدانيم ،تازه در ابتداي راهي دراز قرار خواهيم گرفت كه چگونه آن انديشه را به عمل تبديل كنيم.

حال كه او به ما ياد داد "كل ارض كربلا و كل يوم عاشورا"و به ما آموخت،همه جا كربلا و همه جا عاشورا است،اينك ما در عاشورا و كربلاي خود چه مي كنيم؟آيا اگر ما در صحراي كربلا بوديم باز هم حسين تنها نمي ماند؟آيا اين سوال لرزه بر اندام ما نمي افكند و تصور شريك جرم بودن خون حسين (ع) ،خواب را از چشمانمان دور نمي كند.

اگر ما در كربلا نبوده ايم تا افتخار همرزم بودن با او را داشته باشيم،در كربلاي عصر خود كه زندگي ميكنيم و اگر در روز عاشوراي تاريخي حضور نداشته ايم،در عاشوراي زمان خود قرار داريم.كافي است كه حسين و حسين هاي زمان را بشناسيم،عاشورا و كربلا به خودي خود پيدا ميشوند.اما اگر حق طلبان و ظلم ستيزان كماكان تنها مانده اند،خدا را شكر كنيم كه ما در روز عاشورا در كربلا نبوده ايم زبرا اگر حضور داشتيم يا در زمره يزيديان بوديم و يا از كساني كه حسين(ع) را ترك كردند.

بياييد معرفت و روح نهضت حسين (ع) را يافته و حماسه ي بزرگ او را زنده كنيم تا در زمره يزيد و يزيديان نباشيم زيرا جهان دو قطبي است،يا راه حسين(ع) و يا راه يزيد،را سومي هم وجود ندارد.بياييد به حال خود گريه كنيم و دور نمائي از عملكردها خود پيش رو ببينيم و حساب لقمه هاي سفره ي خود را يك بار از نظر بگذرانيم:

ببين كه چه ريسيده ايم، دست كه ليسيده ايم

تا كه چنين لقمه ها سو يسوي دهان آمدند(مولانا)

ظهر عاشورا است و ظهر عاشورا فرصتي است كه انسان با خود واقعي اش روبرو شود و من نيز در اين آئينه خويشتن خويش را مشاهده ميكنم و ميبينم چقدر عجول هستم (خلق النسان عجولا)،تا چه حد حريص هستم و سيري ناپذير(خلق النسان هاوعا)و شكم بر من حاكم است و جز شكم خود خود چيز ديگري را نمي شناسم(اولئك كالانعام بل هم اضل)،امروز به راحتي دروغ مي گويم،به گرسنه و در مانده تر از خودم رحم نمي كنم و غذاي متبرك او را در زباله داني مي ريزم و.....اين است خود واقعي من كه در روز عاشورا بر ملا مي شود.

آري عاشورا،آئينه تمام قدي است در مقابل ما تا بتوانيم خود واقعي را در آن نظاره كنيم و او را بهتر بشناسيم.

بياييم در اين آيينه به خود نگاهي بياندازيم و براي خود چاره اي انديشيده و طرحي نو بيابيم تا پس از رسيدن به انديشه اي درست،نوبت به انجام عمل رسيده و نهضت حسين(ع) را در عمل زنده نگه داريم.واي اگر از همه ي اين نهضت و حماسه هاي بزرگ براي ما دست بريده اي،لب خشكيده اي،و فرق شكافته اي و.... باقي مانده باشدو معرفت حركت بزرگ مردان و زنان تاريخ در گذر زمان به دست فراموشي سپرده شده و صرفا از آن مراسمي بر جاي مانده باشد،آن وقت است كه بايد گريست ،بر سر زدو شيون كرد.

امروز عاشورا است ،به ياد آوردم كه سالهاست كه با حسين(ع) بيعت بسته و بيعت شكني ميكنم ،مهر نمازم به يادم مي آورد كه از تربت پاك كربلاست و من آن را به نشانه ي بيعت با او مبني بر ادامه ي نهضت حق طلبانه و ظلم ستيزانه اش بر آن سر ميگذارم و هر زمان كه پيمان اول "اياك نعبد و اياك نستعين"را با خدا مي بندم،پيمان دوم را هم با حسين (ع) در كنار آن قرار داده و بيعت ميكنم ،اما دريغ از يك جو عمل.

امروز در آينه عاشورا خود را نظاره ميكنم و جز پيمان شكني حرفه اي و ماهر كه حتي به پيمان شكني هاي خود واقف نيست ،موجود ديگري نمي بينم.من از يك سو پيمان خود با خدا را مي شكنم  و از سوئي ديگر با حسين (ع) و مي خواهم با شركت در مراسمي و ريختن اشكي به خود بگويم كه دين خود را ادا كرده ام و وجدان پيمان شكن خود را راحت كنم.اما آيا بدين ترتيب كار خاتمه پيدا كرده و من در زمره ي حسينيان قرار گرفته ام؟

هم اكنون حداقل خوشحال هستم كه پيمان پيمان سوم (لبيك اللهم لك لبيك)را نبسته و بار پيمان شكني ام را از اين كه هست سنگين تر نكرده و به شيطان نيز سنگي نزده ام تا دروغهايم ،بيشتر از اين آشكار نشود.

اگر امروز حسين (ع) در بين ما بود و ما از آن حضرت سوال ميكرديم كه از ما وفاي به عهد ميخواهد و  يا  صرفا گريه  و زاري و بر سر زدن،چه جوابي  به ما مي دادند؟

آري بايد براي اين همه گمراهي و پرت بودن از راه و پيمان شكني ها گريه كنم زيرا فردا دوباره همه چيز را فراموش خواه كرد و چهره واقعي خود را تا محرم و محرم هاي ديگر به دست فراموشي ميسپارم.حسين (ع) بلبلي است بر شاخه درخت هستي،تا چه كسي از ناله او پريشان  و منقلب شود و به اين وسيله درون خود را شكوفا سازد.

آن كس كه نالان شود از ناله بلبل

در دامنش آويز كه در او اثري هست

                                                                                                             محمد علی طاهری

 

ارسال در تاريخ سه شنبه دوم بهمن 1386 توسط مهدی

امشب من ديوانه تمناي تو دارم                           با اين دل سودا زده ،سودای تو دارم

اكنون كه نمانده است مرا تاب و تواني                   چشم طمع از همت والاي تو دارم

روي تو به سمت دگران است و نپائي                    من را كه نظر بر قد و بالاي تو دارم

پروا نكني و بر من و سر مست خرامي                 گوئي خبرت نيست كه پرواي تو دارم

اي مستي هر باده و انگيزه هر شوق                     اين نشاة جانسوز زصهباي تو دارم

اي روح مسيحا دم و اي قبله آدم                           دل در گرو زلف چليپاي تو دارم

شب رفت و سحر آمدو من مست و تو مخمور         شوريده سرم، چشم به ميناي تو دارم

از هجر تو اي مايه حسرت شده ام  آب                 با سيل سرشكم سر درياي تو دارم

بر نوربخش از سر ياري و كرم كن                    امشب من ديوانه تمناي تو دارم

ارسال در تاريخ شنبه بیست و نهم دی 1386 توسط مهدی
با سلام

 تغیراتی به شرح زیر در وبلاگم بوجود آوردم:

۱-موضوعات مطالب از هشت موضوع به چهار موضوع کاهش یافت.

۲-تاریخی رو دوست عزیزم هادی ادامه خواهد داد.

۳-امیدوارم مطالب مفیدتر واقع شود.

ارسال در تاريخ چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 توسط مهدی
از دیر باز اقوام مختلف برای تنظیم سال و ماه از حرکت ماه ، زمین و خورشید  استفاده کرده اند . ساده ترین روش برای تنضیم ماه و سال ، با رصد کردن ماه  حاصل شده است ، زیرا رصد ماه با چشم غیر مسلح و به سادگی توسط افراد عادی هم ممکن بوده و هست .  ماه نو با رویت هلال  آغاز و با رویت هلال ماه بعد پایان می یابد و سال هم از دوازده ماه تشکیل می گردد .
این روش که به سال و ماه قمری شهرت دارد در کشور های عربی و نیز پاره ای از کشور های آسیائی از جمله کره هنوز هم مبنای سال رسمی و نیز در کلیه ممالک اسلامی مبنای ماه و سال شرعی است .
اشکال سال و ماه قمری ، این بوده و هست که با طبیعت و فصل های مختلف سال هماهنگی ندارد . مثلا" بهار ماه های قمری که ربیع است گاهی با بهار طبیعت همراه است و گاهی در زمستان و گاهی در تابستان قرار می گیرد ، لذا با سال قمری نمی توان با طبیعت همراه بود و برنامه کشت و زرع را تنظیم کرد .
ایرانیان از معدود اقوامی بوده اند که  برای حل این مشکلات و با رصد حرکت  زمین و خورشید از چند هزار سال قبل ، ماه و سال  را بر اساس تقویم خورشیدی که هماهنگی کاملی با طبیعت داشته و دارد ، تنظیم می کرده اند .این امر از افتخارات ایرانیان است .
 در ایران باستان تنظیم برج ها (ماه شمسی ) به سبک امروزی ایران که کاملترین در نوع خود وسازگارترین با طبیعت است و انحراف آن از طبیعت در هر ده هزار سال بیش از  سه روز نیست ، نبوده است .
مهم ترین مشکل در تنظیم سال خورشیدی این بوده که یک سال سیصد و شصت و پنج روز (بیست و چهار ساعت کامل ) وشش ساعت و اندی است .
در آن دوره هر برج سی روز منظور ودر مجموع  دوازده برج سیصد و شصت روز را در بر می گرفته و برای سازگاری با طبیعت ، در آبان ماه پنج روز تنفس وجود داشته و یا به عبارتی آبان پنج روز طولانی تر بوده است . با احتساب این پنج روز سال سیصد شصت و پنج روز می شده ، باقی مانده شش ساعت و اندی در هرسال ، میزان انحراف از طبیعت بوده که برای جبران آن ،  هر صد وبیست سال یک بار ، سال را سیزده برجه می گرفته اند. 
سال  سیزده برجه ، سال خاصی بو ده که در آن آیین های ویژه  برگزار می شده است . برگزاری انواع جشن ها ، بخشش مجرمان ، بذل و بخشش های فراوان و انواع شادمانی ها در این سال  انجام و کسی که می توانسته در طول عمر خود حد اقل یک بار این سال را درک کند فرد خوشبختی بوده است . این رمز آرزوی عمر صد و بیست ساله  در ایران است که هنوز هم در گفتگو ها مرسوم است .
این نوع تنظیم برج و سال تا زمان جلال الدین ملک شاه سلجوقی  در ایران ادامه داشته ، تا اینکه به دستور ایشان ، جمعی از دانشمندان و منجمان از جمله حکیم عمر خیام ، مامور تنظیم تقویمی شدند که کمترین انحراف از طبیعت را داشته باشد و تقویم امروزی که کاملترین و منظم ترین تقویم جهان است ،  نتیجه رصد های عالمانه دانشمندان ایرانی در آن دوره است که هنوز هم با همه پیشرفت هائی که در علم نجوم شده است ، مورد احترام و قابل قبول است .
بر اساس این تفویم ،  شش برج اوّل سال سی و یک روز و پنج برج سی روز و برج دوازدهم بیست و نه روز که هر چهار سال یک بار سی روز (سال کبیسه ) محاسبه می شود . 
طبق این تنظیم عالمانه است که بهار رسمی با بهار طبیعت در هماهنگی کامل قرار می گیرد .زمانی به اهمیت تقویم جلالی خورشیدی ، پی می بریم که آن را با تقویم ممالک صنعتی جهان مقایسه کنیم ، بهار و آغاز سال در زمستان و بی نظمی ماه های سال ،  که یکی بیست و هشت روز و دیگری سی و یک روز  است ،  نشانه تفوق علمی ما در گذشته است . دیر یا زود غربی ها هم باید به تقویم جلالی ما روی آورند . 

منبع سايت سيد حسين مرعشيhttp://www.marashi.ir

ارسال در تاريخ شنبه بیست و هشتم مهر 1386 توسط مهدی

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت .در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت.آنها درباره ی موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند. وقتی به موضوع «خدا»رسیدند آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد.

 مشتری پرسید :چرا باور نمی کنی؟

آرایشگر گفت : کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد . به من بگو ، اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند ؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شدند؟ اگر خدا وجود می داشت ؛ نباید درد و رنجی وجود داشت . نمی توانم خدای مهربای را تصور کنم که اجازه می دهد این چیز ها وجود داشته باشند .

مشتری لحظه ای فکر کرد ، اما جوابی نداد ؛ چون نمی خواست جر و بحث کند . آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت .

به محض این که از آرایشگاه بیرون اومد ، در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده . ظاهرش کثیف و ژولیده بود.

مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت : می دانی چیست ؛ به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند .

آرایشگر با تعجب گفت : چرا چنین حرفی می زنی؟ من این جا هستم ، من آرایشگرم . من همین الان موهای تو را کوتاه کردم.

مشتری با اعتراض گفت : نه!!! آرایشگر ها وجود ندارند ، چون اگر وجود داشتند ، هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است ، با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.

آرایشگر گفت : نه بابا ؛ آرایشگر ها وجود دارند ،موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند .

مشتری تایید کرد : دقیقا ! نکته همین است . خدا هم وجود دارد!فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند . برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.

 

ارسال در تاريخ جمعه بیست و هفتم مهر 1386 توسط مهدی

«بيل گيتس»، رئيس «مايکروسافت»، در يک سخنراني در يکي از دبيرستان‌هاي آمريکا، خطاب به دانش‌آموزان گفت: «در دبيرستان خيلي چيزها را به دانش‌آموزان نمي‌آموزند». او هفت اصل مهم را که دانش‌آموزان در دبيرستان فرا نمي‌گيرند، بيان كرد.

اصل اول: در زندگي، همه چيز عادلانه نيست، بهتر است با اين حقيقت کنار بياييد.

اصل دوم: دنيا براي عزت نفس شما اهميتي قايل نيست. در اين دنيا از شما انتظار مي‌رود که قبل از آن‌که نسبت به خودتان احساس خوبي داشته باشيد، کار مثبتي انجام دهيد.

اصل سوم: پس از فارغ‌التحصيل شدن از دبيرستان و استخدام، کسي به شما رقم فوق‌العاده زيادي پرداخت نخواهد کرد. به همين ترتيب قبل از آن‌که بتوانيد به مقام معاون ارشد، با خودرو مجهز و تلفن همراه برسيد، بايد براي مقام و مزايايش زحمت بکشيد.

اصل چهارم: اگر فکر مي‌کنيد، آموزگارتان سختگير است، سخت در اشتباه هستيد. پس از استخدام شدن متوجه خواهيد شد که رئيس شما خيلي سختگيرتر از آموزگارتان است، چون امنيت شغلي آموزگارتان را ندارد.

اصل پنجم: آشپزي در رستوران‌ها با غرور و شأن شما تضاد ندارد. پدر بزرگ‌هاي ما براي اين کار اصطلاح ديگري داشتند، از نظر آنها اين کار «يک فرصت» بود.

اصل ششم: اگر در کارتان موفق نيستيد، والدين خود را ملامت نکنيد، از ناليدن دست بکشيد و از اشتباهات خود درس بگيريد.

اصل هفتم: قبل از آنکه شما متولد بشويد، والدين شما هم جوانان پرشوري بودند و به قدري که اکنون به نظر شما مي‌رسد، ملال‌آور نبودند.

 

ارسال در تاريخ یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 توسط مهدی

در دهكده اي كوچك مردي زندگي مي كرد كه به ابله بودن اشتهار داشت و ابله هم بود . تمام آبادي مسخره اش مي كردند . ابلهي تمام عيار بود و مردم كلي با او تفريح مي كردند.ولي او از بلاهت خود خسته شد . بنابر اين از مرد عاقلي راه چاره را پرسيد.

مرد عاقل گفت :

- مساله اي نيست ! ساده است ? وقتي كسي از كسي تعريف كرد تو انكار كن . اگر كسي ادعا مي كند كه " اين آدم مقدس است "? فوري بگو " نه ! خوب مي دانم كه گناهكار است? " اگر كسي بگويد " اين كتابي معتبر است "? فوري بگو " من خوانده و مطالعه كرده ام "? نگران نباش كه آن را خوانده يا نخوانده اي? راحت بگو " مزخرف است !"? اگر كسي بگويد اين نقاشي يك اثر هنري بزرگ است " راحت بگو " اين هم شد هنر؟ چيزي نيست مگر كرباس و رنگ . يك بچه هم مي تواند آن را بكشد". انتقاد كن? انكار كن? دليل بخواه و پس از هفت روز به ديدنم بيا.

بعد از هفت روز? آبادي به اين نتيجه رسيد كه اين شخص نابغه است : " ما خبر از استعدادهاي او نداشتيم و اينكه اودرهر موردي اينقدر نبوغ دارد . نقاشي را نشان او مي دهي و او خطاها را به شما نشان مي دهد. كتابهاي معتبر را نشان او مي دهي و او اشتباهات و خطا ها را گوشزد مي كند . جه مغز نقاد شگرفي !چه تحليل گر و نابغه ي بزرگي ! "

پس از هفت روز پيش مرد عاقل رفت و گفت :

- ديگر احتياج به صلاح و مصلحت تو ندارم . تو آدم ابلهي هستي !

تمام آبادي به اين آدم فرزانه معتقد بودند و همه مي گفتند :" چون نابغه ي ما مدعي است اين مرد آدمي است ابله? پس او بايد ابله باشد."*

ارسال در تاريخ یکشنبه هشتم مهر 1386 توسط مهدی

فردي از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد خداوند پذيرفت . او را وارد اتاقي نمود كه جمعي از مردم در اطراف يك ديگ بزرگ غذا نشسته بودند . همه گرسنه،نا اميد و در عذاب بودند. هركدام قاشقي داشت كه به ديگ ميرسيد ولي دسته قاشقها بلند تر از بازوي آنها بود،بطوريكه نميتوانستند قاشق را به دهانشان برسانند! عذاب آنها وحشتناك بود.

آنگاه خداوند گفت : اكنون بهشت را به تو نشان ميدهم. او به اتاق ديگري كه درست مانند اولي بود وارد شد. ديگ غذا ، جمعي از مردم ، همان قاشقهاي دسته بلند . ولي در آنجا همه شاد و سير بودند. آن مرد گفت : نمي فهمم ؟ چرا مردم در اينجا شادند در حالي كه در اتاق ديگر بدبخت هستند ، با آنكه همه چيزشان يكسان است ؟

خداوند تبسمي كرد و گفت: خيلي ساده است ، در اينجا آنها ياد گرفته اند كه يكديگر را تغذيه كنند . هر كسي با قاشقش غذا در دهان ديگري ميگذارد، چون ايمان دارد كسي هست در دهانش غذايي بگذارد.

http://arameshdaroon.blogfa.com/ 

ارسال در تاريخ یکشنبه هشتم مهر 1386 توسط مهدی

درود بر حقانیت ،درود بر عدالت، درود بر راستی٬ درستی وصداقت،درود بر مظلومیت،درود بر مظلومی که برای احقاق حق خود فریاد میزند.

ََََِِـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مرگ بر سکوت.

مرگ بر ذلت ٬مرگ برمظلوم ذلت پذیروظالم خوشگذران.

مرگ بر مظلومی که برای شناسایی حق خود تلاش نمی کند. 

مرگ بر ظالمی که پایمال کردن حقوق دیگران را حق قانونی خود جلوه میدهد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

درود بر کسانی که برای احقاق حق دیگران تلاش میکنندهر چند که خود از آن نفعی نبرند.

درود بر عدالت خواهانی که به ظاهر عدالت به ضرر آنهاست

درود بر کسانی که میکوشنددیگران به حقوق خود آگاه  شوند.

درود بر دانایی.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مرگ بر خود محوری و خود خواهی.

مرگ بر کسانی که حقوق دیگران را پنهان می کنندتاخود از آن منتفع شوند.

مرگ بر کسانی که جهل دیگران دستمایه پیشرفت  آنهاست و میکوشند تا همنوعانشان هر چه بیشتر در جهل بمانند.

 

مرگ بر کسانی که راه را میشناسند اما از دیگران پنهان میدارندویا حتی دیگران را به بیراهه سوق میدهند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مرگ بر خیانتکاران.

درود بر هدایت کننده گان.

 مرگ بر تمامیت خواهان.

درود بر درست کرداران.

مرگ بر کسانیکه جلوی پیشرفت دیگران را سد میکنند.

درود بر مظلومین بی پناه.

درود برمظلومی که به حق خود پی برده است و  برای حصول آن تلاش میکند٬ حرکت میکند٬ میگوید٬ می نویسد٬ گوش میدهد ٬ کمک می گیرد ٬ مقاومت می کند٬ می ایستد و فریاد میزند. 

ای انسان :

مطللع باش.

باز خواست کن.

پر کار باش.

سوال کن.

مواخذه کن.

ببین.

به یاورانت دست دوستی بده.

بشناس.

و به چاپلوسان و دشمنانت پشت کن.

جاه طلبها را کنار بگذار.

اسیر تعریف و تمجید توخالی دیگران نشو.

خودت نظاره گر خودت باش.

 

ارسال در تاريخ جمعه سی ام شهریور 1386 توسط مهدی

پيش از اينها فكر ميكردم خدا خانه اي دارد ميان ابرها

مثل پادشاه قصه ها خشتي از الماس و خشتي از طلا

پايه هاي برجش از عاج بلور بر سر تختي نشسته با غرور

ماه برق كوچكي از تاج او هر ستاره پولكي از تاج او

اطلس پيراهن او آسمان،نقش روي دامن او كهكشان

رعد و برق شب صداي خنده اش در دل او دوست جائي نداشت

هرچه ميپرسيدم از خود از خدا از زمين و آسمان و ابرها

زود ميگفتند اين كار خداست گفتگو از آن گناه است و خطا

آب اگر خوردي عذابش آتش است هر چه ميپرسي جوابش آتش است

تا ببندي چشم كورت ميكند تا شدي نزديك دورت ميكند

كج گشودي دست سنگت ميكند كج نهادي پا لنگت ميكند

تا خطا كردي عذابت ميكند ناگهان در  آتش آبت ميكند

با همان قصه دلم مشغول بود جوابهايم پر زديو و غول بود

هرچه ميكردم همه از ترس بود مثل از بر كردن يك درس بود

مثل تمرين حساب و هندسه؛ مثل تنبيه مدير مدرسه

مثل صرف فعل ماضي سخت بود مثل تكليف رياضي سخت بود

تا به يك شب دست در دست پدر راه افتاديم به قصد يك سفر

در ميان راه در يك روستا خانه اي ديدم خوب و آشنا

زود پرسيدم پدر اينجا كجاست گفت اينجا خانه خوب خداست

گفت اينجا ميشود يك لحظه ماند گوشه اي خلوت نمازي ساده خواند

با وضوئي دست و روئي تازه كرد ،با دل خود گفتگوئي تازه كرد

ميتوان با اين خط پرواز سفره دل را برايش باز كرد

ميشود درباره گل حرف زد صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

چكه چكه مثل باران راست گفت با دو قطره صد هزاران راز گفت

ميتوان با او صميمي حرف زد مثل ياران قديمي حرف زد

با زباني بي الفبا حرف زد ميتوان مثل علفها حرف زد

ميتوان درباره هر چيز گفت ميتوان شعري خيال انگيز گفت

                                                                           قیصر امین پور

 

ارسال در تاريخ دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 توسط مهدی

دل:

نفس در مرحله كمال خود به مرحله دلي ميرسد و در حقيقت نفس مطمئنه همان دل است كه حكما آن را نفس ناطقه گويند.اكثر مردم در مرحله رواني طبع و نفس اند و دل ندارند.

دل ميان روح و نفس است ،اگر دل رشته ارتباط با نفس را قطع كند تحت تصرف روح قرار مي گيرد و به معناي واقعي دل ميشود،اما اگر دل پاي بند نفس شود آلودگي كثرت او را تيره ميسازد و همرنگ خود ميكند.

روح  محل تشكيل خوبيها و نفس محل فساد و بديهاست .

از شبنم عشق خاك آدم گل شد                            صد فتنه و شور در جهان حاصل شد

سر نشتر عشق بر رگ روح زدند                             يك قطره چكيد و نامش دل شد

وجه تسميه دل

دلي كه مورد توجه عارفان است دل جسماني نيست.دل جسماني عضله ايست به شكل صنوبر كه در قسمت پهلوي چپ قرار دارد.از آنجائيكه مناسباتي ميان دل روحاني و جسماني وجود دارد دل روحاني را هم دل گفته اند كه پاره اي از مناسبات به شرح ذيل ميباشد.

1-دل جسماني پيوسته ميان خون شرياني (خون تميز)و وریدی (خون كثيف)در حال تحول است. دل روحاني نيز پيوسته تحت تاثير روح (لطيف) و نفس (اعمال كثيف ) قرار دارد و در حال زير و رو شدن است.به همين مناسبت دل را به عربي قلب (منقلب شدن) گويند.

2-همانگونه كه حيات جسماني هر آدمي وابسته به دل جسماني اوست و اگر ناقص شود انسان بيمار ميگردد و با مرگ جسماني روبرو ميشود ،حيات معنوي هر انساني هم وابسته به دل روحاني اوست .اگر اين دل بيمار و مبتلا به صفات نفساني شود انسان بيمار اخلاقي ميگردد و اگر بكلي مغلوب نيروهاي نفساني شود (بميرد) حيات معنوي انسان نابود ميگردد.

در نتيجه دل روحاني در مقامي بالاتر از نفس و پائين تر از روح قرار دارد.متاسفانه بيشتر مردم در مرحله نفسانيت گرفتار بوده و تعداد كمي صاحبدل هستند و تنها امتياز و برتري  ويژه ميان موجود ات زنده و انسان همين دل است.

دل و نفس را با هم اشتباه نكنيد

مردم عادي اغلب دل را با نفس اشتباه ميگيرند .وقتي ميگويند دلم ميخواهد،اين دل نيست كه ميخواهد بلكه نفس است  .و فقط خواست از آن نفس ميباشد.وقتي ميگويد دلم مي پذيرد يا نمي پذيرد در واقع نفس است كه رد يا قبول برايش مهم ميباشد.همچنين وقتي ميگويد به دلم اثر كرد كه اينطور ميشود ،اين نفس است كه از منظر دل به موضوع مينگرد و داراي آلودگي نفساني است

دل صاحبدل خواست ندارد

ناخود آگاهي ،خود آگاهي ،دل آگاهي

انسها از روي طبع ،نفس و دل به سه گروه تقسيم ميشوند:

1-گروه ناخود آگاه :انسانهائي هستند كه در مرحله رواني  طبع قرار دارندو جزء خوردن و خوابيدن و شهوتراني هدف ديگري ندارند. نمونه اين انسانه همان بشر ابتدائي و يا انسان وحشي است.

2-گروه خود آگاه:اين دسته انسانهائي هستند كه در مرحله رواني نفس قرار دارند.اينان علاوه بر خصوصيات گروه بالا واجد بلند پروازي،خود خواهي و برتري جوئي اندكه همه اين آگاهي ها فرع خود دوستي و نشانه ما و من است. نمونه اين دسته ،انسانهاي به ظاهر متمدن امروزي هستند.

3-انسانهاي دل آگاه:اين دسته در مرحله رواني دل قرار دارند و از من و ما رسته اند و انسانهاي ممتاز و صاحبدلي هستند كه به مرحله شهود رسيده اند و حقايق اشيا را آنگونه كه هست درك ميكنند.

علائم و عوارض دل

دل بيدار :دلي كه با حق گم شده است

عدم حضوردل:هر كه دل خود را در سه موقع حاضر نبيند نشان دهنده آن است كه در بر روي او بسته اند.اول در حال قرآن خواندن دوم در حال ذكر گفتن و سوم در حال نماز خواندن.

واعظ دل:واعظ دل حياء است

آرزوئي در دل نيست :دل صاحبدل هيچ آرزوئي ندارد.

نتيجه :

صاحبدل و عارف و وارسته دل خود را به خدا ميسپارد:

عارف،صاحبدل دلي از خداي خود طلب ميكند و وقتي در مرحله رواني دل به آن دست پيدا ميكند از ترس از دست دادن آن و محافظت آن را به خداي خود ميسپارد.

ارسال در تاريخ یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 توسط مهدی

روزي به شيوانا خبر دادند كه پدر و مادر سه كودك در اثر بيماري ناشناخته اي فوت كرده اند و سربازان امپراتور چون مي ترسند سه كودك هم به بيماري دچار شده باشند آنها را داخل خانه خودشان در كنار اجساد زنداني كرده اند. شيوانا ناراحت و خشمناك به سوي كلبه آن خانواده رفت و از نگهبانان امپراتور خواست از مقابل او رد شوند تا براي كودكان غذا ببرد. نگهبانان به شيوانا گفتند كه چون احتمال شيوع بيماري وجود دارد ديگر به او اجازه خروج نخواهند داد. شيوانا قبول كرد و وارد فضاي قرنطينه شد. او ابتدا اجساد را دفن كرد و سپس تمام محيط منزل را با آب و آهك ضدعفوني نمود. سپس كودكان يتيم را تميز و تر و خشك كرد و كثافات موجود در منزل را با دست خود از سطح كلبه برداشت و در خاك دفن كرد.

چند هفته اي كه گذشت و آثاري از بيماري در شيوانا و بقيه كودكان ظاهر نشد، اهالي دهكده قبول كردند كه قرنطينه برداشته شود و شيوانا و كودك يتيم به مدرسه بازگردند. چند روز بعد از بازگشت شيوانا به معبد خبر رسيد كه از بدن نگهبانان كلبه بوي تعفني شديد به مشام مي رسد و آنها معتقدند كه به خاطر نگهباني از كلبه دچار اين مشكل شده اند و در نتيجه بايد كلبه و كودكان يتيم از بين بروند. اما شيوانا با تمسخر به آنها گفت كه بوي تعفن ربطي به كلبه ندارد و از وجود خود آنها ريشه مي گيرد. افسر نگهبانان امپراطور براي اثبات نظريه خود از جمع خواست تا دست و لباس شيوانا و كودكان يتيم را بو كنند تا متوجه شوند كه حق با چه كسي است. اما وقتي دست و لباس شيوانا و كودكان را بوييدند متوجه شدند كه بر خلاف آن چه گفته شده بوي بسيار لطيف و معطري از دست و لباس آنها به مشام مي رسد. افسر نگهبان با حيرت از شيوانا پرسيد: « چرا شما به جاي تعفن بوي عطر و گلاب مي دهيد؟»

شيوانا با تبسم گفت: «كسي كه گل هديه مي دهد چه بخواهد و چه نخواهد قدري از عطر گل در دستانش باقي مي ماند. بهتر است از نگهبانان بپرسيد چه چيزي هديه داده اند كه دچار اين مشكل شده اند!؟»

http://arameshdaroon.blogfa.com/

ارسال در تاريخ دوشنبه یازدهم تیر 1386 توسط مهدی
پادشاهي جايزهء بزرگي براي هنرمندي گذاشت كه بتواند به بهترين شكل ، آرامش را تصوير كند. نقاشان بسياري آثار خود را به قصر فرستادند.
آن تابلو ها ، تصاويري بودند از جنگل به هنگام غروب ، رودهاي آرام ، كودكاني كه در خاك مي دويدند ، رنگين كمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.
پادشاه تمام تابلو ها را بررسي كرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب كرد.
اولي ، تصوير درياچهء آرامي بود كه كوههاي عظيم و آسمان آبي را در خود منعكس كرده بود. در جاي جايش مي شد ابرهاي كوچك و سفيد را ديد ، و اگر دقيق نگاه مي كردند ، در گوشه ء چپ درياچه ، خانه ء كوچكي قرار داشت ، پنجره اش باز بود ، دود از دودكش آن بر مي خواست ، كه نشان مي داد شام گرم و نرمي آماده است.
تصوير دوم هم كوهها را نمايش مي داد . اما كوهها ناهموار بود ، قله ها تيز و دندانه اي بود. آسمان بالاي كوهها بطور بيرحمانه اي تاريك بود ، و ابرها آبستن آذرخش ، تگرگ و باران سيل آسا بود.
اين تابلو هيچ با تابلو هاي ديگري كه براي مسابقه فرستاده بودند ، هماهنگي نداشت. اما وقتي آدم با دقت به تابلو نگاه مي كرد ، در بريدگي صخره اي شوم ، جوجهء پرنده اي را مي ديد . آنجا ، در ميان غرش وحشيانه ء طوفان ، جوجه ء گنجشكي ، آرام نشسته بود.
پادشاه درباريان را جمع كرد و اعلام كرد كه برنده ء جايزه ء بهترين تصوير آرامش ، تابلو دوم است.بعد توضيح داد :
" آرامش آن چيزي نيست كه در مكاني بي سر و صدا ، بي مشكل ، بي كار سخت يافت مي شود ، چيزي است كه مي گذارد در ميان شرايط سخت ، آرامش در قلب ما حفظ شود.اين تنها معناي حقيقي آرامش است."
http://arameshdaroon.blogfa.com

ارسال در تاريخ دوشنبه یازدهم تیر 1386 توسط مهدی

پير مردي بر قاطري بنشسته بود و از بياباني مي گذشت . سالكي را بديد كه پياده بود
پير مرد گفت : اي مرد به كجا رهسپاري ؟
سالك گفت : به دهي كه گويند مردمش خدا نشناسند و كينه و عداوت مي ورزند و زنان خود را از ارث محروم مي كنند
پير مرد گفت : به خوب جايي مي روي
سالك گفت : چرا ؟
پير مرد گفت : من از مردم آن ديارم و ديري است كه چشم انتظارم تا كسي بيايد و اين مردم را هدايت كند
سالك گفت : پس آنچه گويند راست باشد ؟
پير مرد گفت : تا راست چه باشد
سالك گفت : آن كلام كه بر واقعيتي صدق كند
پير مرد گفت : در آن ديار كسي را شناسي كه در آنجا منزل كني ؟
سالك گفت : نه
پير مرد گفت : مردماني چنين بد سيرت چگونه تو را ميزبان باشند ؟
سالك گفت : ندانم
پير مرد گفت : چندي ميهمان ما باش . باغي دارم و ديري است كه با دخترم روزگار مي گذرانم
سالك گفت : خداوند تو را عزت دهد اما نيك آن است كه به ميانه مردمان كج كردار روم و به كار خود رسم
پير مرد گفت : اي كوكب هدايت شبي در منزل ما بيتوته كن تا خودت را بازيابي و هم ديگران را بازسازي
سالك گفت : براي رسيدن شتاب دارم
پير مرد گفت : نقل است شيخي از آن رو كه خلايق را زودتر به جنت رساند آنان را تركه مي زد تا هدايت شوند . ترسم كه تو نيز با مردم اين ديار كج كردار آن كني كه شيخ كرد
سالك گفت : ندانم كه مردم با تركه به جنت بروند يا نه ؟
پير مرد گفت : پس تامل كن تا تحمل نيز خود آيد . خلايق با خداي خود سرانجام به راه آيند
پيرمرد و سالك به باغ رسيدند . از دروازه باغ كه گذر كردند
سالك گفت : حقا كه اينجا جنت زمين است . آن چشمه و آن پرندگان به غايت مسرت بخش اند
پير مرد گفت : بر آن تخت بنشين تا دخترم ما را ميزبان باشد
دختر با شال و دستاري سبز آمد و تنگي شربت بياورد و نزد ميهمان بنهاد . سالك در او خيره بماند و در لحظه دل باخت . شب را آنجا بيتوته كرد و سحرگاهان كه به قصد گزاردن نماز برخاست پير مرد گفت : با آن شتابي كه براي هدايت خلق داري پندارم كه امروز را رهسپاري
سالك گفت : اگر مجالي باشد امروز را ميهمان تو باشم
پير مرد گفت : تامل در احوال آدميان راه نجات خلايق است . اينگونه كن
سالك در باغ قدمي بزد و كنار چشمه برفت . پرنده ها را نيك نگريست و دختر او را ميزبان بود . طعامي لذيذ بدو داد و گاه با او هم كلام شد . دختر از احوال مردم و دين خدا نيك آگاه بود و سالك از او غرق در حيرت شد . روز دگر سالك نماز گزارد و در باغ قدم زد پيرمرد او را بديد و گفت : لابد به انديشه اي كه رهسپار رسالت خود بشوي
سالك چندي به فكر فرو رفت و گفت : عقل فرمان رفتن مي دهد اما دل اطاعت نكند
پير مرد گفت : به فرمان دل روزي دگر بمان تا كار عقل نيز سرانجام گيرد
سالك روزي دگر بماند
پير مرد گفت : لابد امروز خواهي رفت , افسوس كه ما را تنها خواهي گذاشت
سالك گفت : ندانم خواهم رفت يا نه , اما عقل به سرانجام رسيده است . اي پيرمرد من دلباخته دخترت هستم و خواستگارش
پير مرد گفت : با اينكه اين هم فرمان دل است اما بخر دانه پاسخ گويم
سالك گفت : بر شنيدن بي تابم
پير مرد گفت : دخترم را تزويج خواهم كرد به شرطي
سالك گفت : هر چه باشد گر دن نهم
پير مرد گفت : به ده بروي و آن خلايق كج كردار را به راه راست گرداني تا خدا از تو و ما خشنود گردد
سالك گفت : اين كار بسي دشوار باشد
پير مرد گفت : آن گاه كه تو را ديدم اين كار سهل مي نمود
سالك گفت : آن زمان من رسالت خود را انجام مي دادم اگر خلايق به راه راست مي شدند , و اگر نشدند من كار خويشتن را به تمام كرده بودم
پير مرد گفت : پس تو را رسالتي نبود و در پي كار خود بوده اي
سالك گفت : آري
پير مرد گفت : اينك كه با دل سخن گويي كج كرداري را هدايت كن و باز گرد آنگاه دخترم از آن تو
سالك گفت : آن يك نفر را من بر گزينم يا تو ؟
پير مرد گفت : پير مردي است ربا خوار كه در گذر دكان محقري دارد و در ميان مردم كج كردار ,او شهره است
سالك گفت : پيرمردي كه عمري بدين صفت بوده و به گناه خود اصرار دارد چگونه با دم سرد من راست گردد ؟
پير مرد گفت : تو براي هدايت خلقي مي رفتي
سالك گفت : آن زمان رسم عاشقي نبود
پير مرد گفت : نيك گفتي . اينك كه شرط عاشقي است برو به آن ديار و در احوال مردم نيك نظر كن , مي خواهم بدانم جه ديده و چه شنيده اي ؟
سالك گفت : همان كنم مه تو گويي
سالك رفت , به آن ديار كه رسيد از مردي سراغ پير مرد را گرفت
مرد گفت : اين سوال را از كسي ديگر مپرس
سالك گفت : چرا ؟
مرد گفت : ديري است كه توبه كرده و از خلايق حلاليت طلبيده و همه ثروت خود را به فقرا داده و با دخترش در باغي روزگار مي گذراند
سالك گفت : شنيده ام كه مردم اين ديار كج كردارند
مرد گفت : تازه به اين ديار آمده ام , آنچه تو گويي ندانم . خود در احوال مردم نظاره كن
سالك در احوال مردم بسيار نظاره كرد . هر آنكس كه ديد خوب ديد و هر آنچه ديد زيبا . برگشت دست پير مرد را بوسيد
پير مرد گفت : چه ديدي ؟
سالك گفت : خلايق سر به كار خود دارند و با خداي خود در عبادت
پير مرد گفت : وقتي با دلي پر عشق در مردم بنگري آنان را آنگونه ببيني كه هستند نه آنگونه كه خود خواهي.
سایتhttp://www.arameshdaroon.blogfa.com
ارسال در تاريخ دوشنبه یازدهم تیر 1386 توسط مهدی
تربيت و مداواي نفس:

اصل تربيت و مداواي نفس مخالفت با او و خواسته هاي نفس است.اما اين مخالفت نبايستي از سوي نفس با نفس باشد.يعني بخاطر خوردن غذاهاي لذيذ تر از خوردن غذاي معمولي گذشت.يا به دستور نفس با نفس مبارزه كند نه به فرمان حق.مرتاضان زيادي هستند كه به فتواي نفس انواع رياضتها را براي انجام كارهاي غير عادي انجام ميدهند.گاهي نفس آدمي براي جبران محروميت هاي نفساني،ناخود آگاه او را تشويق ميكند كه علم و دين بياموزد تا خلق براي دست بوسي او بروند و هرجا كه ميرود بالاي مجلس نشيند و مورد احترام مردم باشد تا نفس راضي گردد.

مراتب نفس

۱- نفس اماره ۲- نفس لو.امه ۴- نفس ملهمه ۵- نفس مطمئنه

نفس اماره:نفس عوام است كه هنوز تصفيه و تزكيه نشده است و منشاء بديها و در همه افعال موافق قهر و ستمكاري است .علائم نفس اماره خصومت با خلق خدا-غيبت كردن-خود را از همه بالاتر دانستن و همه را خطاب قرار دادن است.فرد مبتلا به اماره در عالم انسانيت (نه روحانيت) ميچرخدو جزء خوردن و خوابيدن و شهوتراني كار ديگري نميكند و در واقع به صورت انسان و به صفت شيطان است.

نفس اماره بر بدي خلق شده است و هر زمان كه رها شود از آن جزء بدي پديدار نمي شود.نفس اماره به طبيعت جسماني مايل است و به لذات و شهوات حسي (خوردن ،خوابيدن و ..........)آرام ميگيرد.گاهي نفس اماره قدرت  و توان مقابله با فرد را ندارد لذا در كمين مينشيند تا زهر خود را بريزد به اين نفس مكاره گويند.همچنين گاهي از ديدگاه ديگري وارد ميشود و آنگونه بر انسان دستور ميدهد كه بر خود رحم كن تو  بهتر از آن مرد شراب خوري و در اينصورت و به مرور زمان فرد خود را بالاتر از ديگران ميبيند و به ديگران به چشم حقارت مي نگرد و به همين سادگي نابود ميگردد.

نفس لوامه:

نفسي است كه بين اماره و مطمئنه قرار دارد و داراي دو بعد است.بعد اول رو به نفس اماره ،هنگامي كه به اماره ميل ميكند به بدي دستور ميدهد و خود برتر بين ميشود و بعد دوم ميل به نفس مطمئنه است كه ايمان مي باشد و هنگامي كه نظر ميكند خود را ملامت كند كه چه تقصيراتي از وي سر زده و چه موانعي بر سر راهش قرار دارد.نفس لوامه  صفتاتي  دارد كه عبارتند از زهد،تقوي،بندگي،نماز،روزه،حج،زكات،جهاد و...

نفس ملهمه :

نفسي است كه حق، درستي بين راه هدايت و ضلالت را به وي الهام ميكند و چند  صفت دارد عقل،حكمت،دانش،وحي،الهام،جزء،كمال،فضل ،احسان و بخشندگي

نفس مطمئنه:

نفسي است كه به حق آرامش ميگيرد يا ايتها النفس المطمئنه ارجعي الي ربك راضيه مرضيه

صفات مطمئنه عبارتند از فقر(فقر روحاني)صبر،عدل،انصاف،رضا،علم،تحقيق،يقين،عهد،وفا

ادامه دارد......

ارسال در تاريخ دوشنبه یازدهم تیر 1386 توسط مهدی
هوای نفس:

هوی قسمت خود آگاه نفس آدمی است و نیروی محرکه آن محسوب میشود.هوی من وجود را تقویت میکند و با آن رابطه مستقیم داردو توسط هوی است که نفس امیال خود را ارضاء میکند.

هوی میل نفس است به آنچه برایش خوشایند و لذیذ است و موجب آرامش نفس میگردد و در عین حال رو بر گرداندن نفس است از آنچه نفرت دارد،بدون توجه به قوانین و مقررات مذهبی ،اجتماعی و آداب رسوم قومی.هوی و عقل هر یک  نفس را به سوی خود میکشانند اگر عقل چیره شود نتیجه اش تعالی و ترقی اجتماعی است و اگر هوی غالب گردد بازده اش اعمال حیوانی و گمراهی است.

هوی وغضب

میل و طرد از ویژگی های هوی است،که با صفت هوی منافع را جذب و با صفت غضب مقررات را از خود دور میکند.نقصان این دو صفت باعث بر هم خوردن تعادل میشود.بنابر این تعادل این صفات موجب تربیت نفس  است و خاصیت شزیعت و دین به اعتدال در آوردن این صفات است.

شهوت:

اصل لذت طلبی هوای نفس را هنگام شدت شهوت گویند و چون جلب لذت جنبه های گوناگونی دارد ،شهوت نیز اقسامی دارد از جمله شهوت جنسی،مقام دوستی،ثروت اندوزی،و.....................

مخالفت با نفس:

یکی از راههای تربیت نفس مخالفت با خواستهای اوست.اگر کسی بخواهد مخالفت با نفس خود کند باید از راه آن وارد شود زیرا خاصیت نفس به گونه ای است که از هر طرف رود از سمت دیگر وارد میشود.

مجاهده با نفس:

مجاهده به معنی کارزار کردن و مبارزه کردن است.جهد کردن با نفس از طریق مهار کردن خواهش های نفسانی و تبدیل کردن صفات ناپسند به پسندیده میباشد.مجاهده عوام نخوردن،نفی شده های نفسانی و طاعات میباشد لیکن از نظر خواص تبدیل صفات زشت به صفات الهی  مجاهده نفس یا همان جهاد اکبر است.مجاهده با نفس بایستی فقط و فقط برای خدا باشد نه برای کشف کرامات.

ریاضت نفس

ریاضت عبارت است از تهذیب اخلاق انسانی و تهذیب نفس  پاک کردن نفس از آلودگی های طبع و تمایلات آن.

تهذیب نفس:

به قول اغلب اهل تصوف تهذیب نفس در سه چیز است:

۱- به جای گله سپاس گزاردن ۲- به جای غفلت بیدار ماندن ۳-به جای گزاف هشیار بودن

ادامه دارد........

 

ارسال در تاريخ یکشنبه دهم تیر 1386 توسط مهدی
با عرض سلام خدمت بيننده عزيز:

وبلاگ من به آدرس http:\\www.sprichoo.mihanblog.com به دلائل فني كه بخش پشتيباني ميهن بلاگ اعلام كرده است دچار مشكل گرديده و ظاهرا اطلاعات قابل باز گشت نمي باشد. از انجا كه اين اتفاق با كار حرفه اي مغاير ميباشد، اينجانب تصميم به تعويض آدرس خود نمودم  كه وبلاگي با همان نام يعني اسپريچو در بلگفا ايجاد نمودم .بسياري از مطالب قبلي را داشتم كه مجددا تكرار ميكنم و بعضي از مطالب نيز به مقتضيات زمان بوده و عملا كارائي خود را از دست داده و از نوشتن آن خودداري ميشود.اميد است با نظرات خود ياري رسان من در ادامه مطالب باشيد.

ارسال در تاريخ شنبه نهم تیر 1386 توسط مهدی

درقانون آفرينش رشدو تعالي انسان جزء ذات او بوده و همواره تلاش براي بهتر بودن در فطرت انسان نهفته است . تمايل ناخودآگاه به زيبايي ، دوستي و هر آن چه خوب نام گرفته است مبين اين موضوع است . انسان و حيوان در بدو تولد داراي مشتركاتي هستند كه فطرت و غريزه از آن دسته مي باشد . ليكن آن چه انسان را متمايز كرده قدرت  تفكر مي باشد كه در جاهايي موجب پيشرفت انسان ها چه از نظرمجامع علمي و چه از نظر مجامع مذهبي گرديده است . در زير خلاصه نظرات  اهل تصوف در مورد مراحل طرقي وتعالي انسان بيان مي گردد. اميداست با نظرات و پيشنهادات  خود بر اين بحث در كامل تر شدن آن سهیم باشید.

مراحل ترقي انسان صوفي سلك

طبع ---------------نفس------------ دل---------------روح---------- سر----------سرسر.

رواني كه انساني از بدو تولد با خود دارد طبع نام دارد به قولي ديگر ،بار سرشتي رواني است كه هر فردي در ابتداي تولد از پدر و مادر واجدادش به ارث مي برد. قطعاً ويژگي هاي  طبع در سازمان بندي نفس بي اندازه موثراست .

خصوصيات طبع :

1- طبع فاسد است و تمنا و آرزو از جمله فساد طبع هستند.

2- طبع به شدت درنده خو و پرخاشگر است .

سعدي مي گويد :

اگر اين درنده خويي ز طبيعتت بميرد                 همه عمر زنده باشي به روان آدميت

نفس : طبع يا غريزه از آغاز تولد وجود دارد و در برخورد  با محيط و در اثر آموزشي كه در فضاي خانواده و مدرسه مي بيند نام نفس به خود مي گيرد.

نفس مايل است خواسته هاي خود را بي چون و چرا به من تحميل كندو خويشتن را راضي كند عقل نيروي بازدارنده و درعين حال مشاور صديق براي نفس است.

در حقيقت نفس عبارت است از من و تمايلات آن و عقل بازرسي مجرب است كه سعي دارد من را ارشاد كند .

 همه انسانها داراي نفس هستند و براي زيستن و زندگي اجتماعي از آن استفاده مي نمايند هر چند در بعضي انسان ها حكومت با عقل است ولي اكثريت مردم تسليم نفس هستند درحالي كه از مرحله دل تا نهايت كمال انسانيت عقل درخدمت روان آدمي است.

لازم به ذكر است عقل دراين جا به معني عقل جزوي و عقل استدلالي است

صفات نفس و نكوهش آن

1- نفس از هر سويي كه مهار شود از سويي ديگر نمودار مي شود.

2- نفس نادان است

3- نفس منبع اخلاق پست و مذموم است .

4- نفس آلت قهر حق است

5- نفس در سختي در پي توبه است و در راحتي از حق رو گردان.

6- سخت ترين حجات توجه نفس و پيروي از آن است .

7- سرشت نفس بر بدی است.            

8- نفس منهيات را دوست دارد (خلقت نفس طوري است از هر چه منع شود به آن تمايل پيدا مي كند) و دليل آن است كه اول نفس آنها را دوست داسته سپس منع شده است.

9- نفس بنده هوي است .

10- نفس در پي آن كه خود را به آن چه مردم مي پسندند بياراید اگر چه نزد  حق ناپسند باشد.

11- نفس متكبر و خودبين است .

12- نفس بخيل و سئيم است .

13- نفس آزمند است .

14- نفس بي گذشت، فراموش كار و كينه توز است .

15- نفس مدح و تحسين خلق را دوست دارد.

16- گاهي حظ نفس در طاعات است .

ادامه دارد...............

ارسال در تاريخ شنبه نهم تیر 1386 توسط مهدی
کنون که میدمد از بوستان نسیم بهشت                       من و شراب فرح بخش و یار حور سرشت

گدا چرا نزندلاف سلطنت امروز                                     که خیمه سایه ابر است و بزمگه لب کشت

چمن حکایت اردیبهشت میگوید                                  نه عاقلست که نسیه خرید و نقد بهشت

بمی عمارت دل کن که این جهان خراب                        بر آن سر است که از خاک ما بسازد خشت

وفا مجوی زدشمن که پرتوی ندهد                              چو شمع صومعه افروزی از چراغ کنشت

                                       قدم دریغ مدار از جنازه حافظ

                             گه گرچه غرق گناه است میرود به بهشت 

                                                 

ارسال در تاريخ شنبه نهم تیر 1386 توسط مهدی
اسپریچو  در گویش کرمانی یعنی پرستو
ارسال در تاريخ شنبه نهم تیر 1386 توسط مهدی
قالب وبلاگ