امروز عقل به معناي گوناگوني به كار برده مي شود كه بازشناسي آنها از يكديگر ضرورت دارد.در يك تقسيم بندي اوليه مي توان دو كاربرد زير را شناخت:
در كاربرد نخست عقل قوه ايست كه به شناسائي جهان طبيعت و روابط پديده هاي طبيعي تلاش مي نمايد و معلوماتي را كه از راه تجربه به دست آمده بر پايه قواعد منطقي تنظيم مي كند و در اين حوزه به استدلال و نتيجه گيري مي پردازد.اين عقل عمتا نقش كاربردي و عملي دارد.زيرا از آن به عنوان ابزاري براي تغيير دادن و ضعيت كنوني جهان به سوي مطلوب استفاده مي شود.اين عقل ،عقل جزوي يا عقل استدلال گر يا عقل ابزاري ناميده ميشود.
در كاربرد دوم، عقل ادراكي است كه مي تواند درباره تمام حقايق حتي امور ماوراي تجربي و حسي پژوهش كند و حقايق كلي را مشاهده نمايد اين عقل را در تفابل با كاربرد عقل نوع اول،عقل كلي يا عقل شهودي يا عقل غير ابزاري گويند.عقل ابزاري در دوران تجدد عمدتا به كمك پيشبرد فناوري آمده است و وابستگي خاصي با معارف وحياني ندارد در حاليكه عقل شهودي در هماهنگي كامل با وحي قرار مي گيرد.البته اين عقل مورد نظر اديان بوده و به آن توجه خاصي شده است.
عقل گرائي (Rationalism)
عقل گرائي در شكل نوين در اروپا و در قرن هفدهم توسط رنه دكارت فيلسوف و رياضيدان فرانسوي آغاز شد.فيلسوفاني همچون باروخ اسپينوزا برتداوم آن كوشيدند.
از خصوصيات عمومي عقل گرائي آنست كه عقل جزئي يا استدلالگر را اساسي ترين ابزار شناخت مي دانند و بر پايه برخي عقايد افراطي آن عقل قادر است همه امور شناختني را درك كند و آنچه قابل درك نباشد،قابل شناختن نيست.
از منتقدين اين مكتب مي توان از ايمانوئل كانت نام برد .كانت اثبات نمود كه عقل نظري (نوع اول) از اثبات وجود خدا عاجز است .
كانت مدعي بود كه ما همواره اشيا را در قالب مفاهيم و مقولات ذهني خود درك مي كنيم و و واقغيت تجربي هيچگاه آنگونه كه هست شناخته نمي شود.
بـه واسـطه آزمـايشـات گـونـاگون تـفاوتهاي ابراز عشق در دو جنس مرد و زن مشخص گرديده است. براي مثال مشـخص شده كـه زنـان در عـشـق بـه دوسـتي و منافع مـشـتـرك بـيـشتـر بـها مي دهند و بـيـشتر از مـردها از حـسادت رنـج بـرده و وابـستگي بيشتري به فرد مقابل خود پيدا مي كنند. در زيـر به سبـك هاي مـخـتـلف عشـق اشاره گرديده است:
1- اروس(EROS): عشق شهواني - عـشق بـه زيبايي - فاقد منطق - عشق فيزيكي كه بواسطه جذابيت و كشش هاي جسماني و يا ابراز آن بطور فيزيكي نمايان ميگردد -همان عشق در نگاه اول - با شدت آغاز شده و بسرعت فروكش ميكند.
2- لودوس(LUDUS): عـشق تـفنني - ايـن عشـق بـيـشتـر مـتعلق به دوران نوجواني ميباشد - عشق هاي رمانتيك زودگذر - لودوس ابراز ظاهري عشق ميباشد - كـثرت گرا نسبت به شريك عشقي - به اصطلاح فرد را تا لب چشمه برده و تشنه بازمي گرداند -رابطه دراز مدت بعيد بنظر ميرسد.
3- فيلو(PHILO): عشق بـرادرانـه - عـشـقـي كـه مبتني بر پيوند مشترك مي باشد -عـشقي كـه بـر پـايـه وحـدت و هـمـكاري بـوده و هـدف آن دسـتـيـابي بـه منافع مشترك ميباشد.
4- استورگ(STORGE): عشق دوستانه - وابسته به احترام و نگراني نسبت به منافع مـتقابل - در اين عشق همنشيني و همدمي بيشتر نمايان مي باشـد - صـمـيـمـانـه و متعهد- رابطه دراز مدت است - پايدار و بادوام - فقدان شهوت.
5- پراگما(PRAGMA): عشق منطقي - اين مختص افرادي است كه نگران اين موضوع ميباشند كه آيا فرد مقابلشان در آينده پدر يا مادر خوبي براي فرزندانشان خواهند شد؟ عشقي كه مبتني بر منافع و دورنماي مشترك مي باشـد - پـايـبند بـه اصـول مـنـطـق و خردگرا ميباشد - همبستگي براي اهداف و منافع مشترك.
6-مانيا(MANIA): عشق افراطي - انحصارطلب، وابسته و حسادت برانگيز - شيفتگي شديد به معشوق - اغلبا فاقد عزت نفس -عدم رضايت از رابطه - مانند وسوسه ميماند و ميتـواند بـه احساسات مبالغه آميز و افراطي منجر گردد - عشق دردسر ساز - عشق وسواس گونه.
7-اگيپ(AGAPE): عشق الهي - عشق فداكارانه و از خودگذشته-عشق نوعدوستانه (تمايل انجام دادن كاري براي ديگران بدون چشمداشت) - عشق گرانقدر .
پژوهشها حاكي از آن ميباشد كه زنان بيشتر به عشق از نوع پراگما، استورگ و مانيا و مردان به لودوس و اروس گرايش دارند.
مثلث عشق
تجربه عشق شامل عملكرد اجزاء صميميت، هوس(شهوت) و تعهد ميباشد. شما براي دسـتـيـابـي بـه يك رابـطه سـالم و پـايدار مـي بــايد اعتدال را ميان اين سه عنصر برقرار سازيد. اكنون به تعريف آنها ميپردازيم:
تعهد: تا چه اندازه شما خود را وقف آن ميكنـيد كه رابطه يتان را شاداب و با طراوت نگاه داريد؟ و يا تا چه اندازه با يارتان صادق مي بـاشـيد؟ شـامل مسئوليت پذيري، وفاداري و وظيفه شناسي ميباشد. تعهد در رابطه به مفهوم آن است كه اكـثر موانع و مشكلات را مي توان با كمك يكديگر از ميان برداشت - وفادار حتي در سخت ترين شرايط.
صميميت: نزديكي در رابطه - اموري كه شما و يارتان در آن سهيم مي بـاشـيـد اما فرد ديـگري از آنـها آگـاهـي ندارد - رازها و تجربـيات فردي و مشترك - صميميت امري فراتر از نزديكي جنسي و فيزيكي مي باشد. تا چه اندازه شـما در كنـار يـارتان احـساس راحت بودن ميكنيد؟ آيا قادر به بيان عقايد و نقطه نظرهاي خود ميباشيد ؟ بـدون آنـكه از مـورد انتقاد قرار گرفتن و نكوهش شدن واهمه داشته باشيد؟ آيا هنـگامي كـه صحبت ميكنيد واقعا به حرفهاي شما گوش ميدهد؟
هوس و شهوت: انرژي بخش رابطه ها يتان مي بـاشد. تمايل بـه بازگشت به منزل، تـنها براي كنار يار بودن - هوس فوريت ، شهوت و تمايلات جنسي، رمانتيك بودن، اشـتـيـاق براي در كنار هم بودن و رفع سريع موانع براي وصال ميباشد - احساسات شديد -جاذبه جسماني.
اكـنـون به ابعاد متفاوت عشق در شرايط وجود و يا فقدان سه خصيصه فوق در يك رابطه توجه كنيد:
تعهد+صميميت و فقدان هوس: ايـن رابـطـه در خـطـر فروپاشي قرار ندارد اما نيازمند خلاقيت و انگيزه براي شعله ور ساختن مجدد عشق ميباشد.
تعهد+هوس و فقدان صميمـيت: ايـن رابـطه عذاب آور است - گـاهـي اوقـات انـگـيـزه شديدي آنها را جذب يكديگر ميكند اما سرانجام به ياس و ناكامي منجر ميگردد زيرا قادر به آن نميباشند كه رابطه يشان را عميق تر سازند. يا آنكه افكار،علايق و آرزوهاي قلبي يكديگر را بشناسند.
صميميت+هوس و فقدان تعهد: اين رابطه يك شبه است-كشش و اشتياق شديدي حكمفرماست اما عدم امنيت از آنـكه رابـطـه تـا چـه مـدت دوام خـواهـد آورد هر دو فرد را مايوس ميسازد. عشق رمانتيك.
صميميت و فقدان هوس و تعهد: علاقه.
هـوس و فـقـدان صـمـيـميـت و تعهد: عشق شيدايي.
تعهد و فقدان صميميت و هوس: عشق تو خالي و راكد.
هوس+صميميت+تعهد = عشق كامل و مطلوب.
عشق از عشقه گرفته شده است و آن گياهي است به نام لبلاب و هنگامي كه به دور درختي مي پيچد آن را خشك مي كند. عشق را در لغت افراط در دوست داشتن و محبت تام معني كرده اند.
معرفت و محبت و عشق
غايت و نهايت محبت را عشق گويند.عشق از محبت خاص تر و خالص تر است زيرا هر عشقي مي تواند محبت باشد ولي هر محبتي نام عشق به خود نمي گيرد و معرفت خلاصه اي از محبت است زيرا هر محبتي مي تواند معرفت باشد ولي هر معرفتي به معني محبت نيست
عقل و عشق
در بحث بين عقل و عشق منظور از عقل عقل جزوي است و گرنه كمال عشق همان عقل كلي است.
عقل گويد:شش جهت حد و است و بيرون راه نيست.
عشق گويد:راه هست و رفته ام من بارها.
مولوي مي فرمايد
پس چه باشد عشق درياي عدم در شكسته عقل را آنجا قدم
عقل موجب كمالات است و عشق آسوده از اين خيالات.
عقل علم و بلاغت دارد و عشق از هر دو عالم فراغت دارد.
زاد العرفين-خواجه عبدالله انصاري
شيخ نجم الدين رازي در كتاب عقل و عشق ،عقل را آب و عشق را آتش مي شمارد و مي گويد:
عقل را سير در عالم بقا است و صفت آب دارد ،هركجا رسد آباداني و نزهتي پيدا كند،و چون آب روي در نشيب دارد آباداني دو عالم كند.
اما عشق صفت آتش دارد و سير او در عالم نيستي است ،هر كجا رسد و به هرچه رسد فنا بخشي پيدا مي كند .در مورد عقل جزوي و عشق مجازي هردو مي توانند هم آب باشند هم اتش.آگاهي و وجدان اگر عواطف را در خدمت گيرد واز آن استفاده كند عقلي است كه صفت آب دارد و آباداني كند و به خلق خدمت مي كند.
آگاهي و وجدان اگر عواطف را ناديده انگارد و بدون آنها در ميدان مجاهده بتازد عقلي است كه صفت آتش دارد،انسان را نابود سازد جدال و نزاع برپا مي كند.عواطف اگر آگاهي را در در خدمت گيرد،عشقي است كه صفت آب دارد ديگران را آباد مي كند و خود را نابود مي سازد و به ديگران هستي مي بخشد.عواطف اگر آگاهي را ناديده انگارديا نتواند از ان استفاده نمايد عشقي است كه صفت آتش دارد همه را براي خود مي سوزد و ديگران را براي هواي خود از بين ميبردو حتي براي رسيدن به مقصود خود آشنا و بيگانه را از بين مي برد تا خود را پا بر جاي دارد.
انواع عشق
عشق را به مجازي و حقيقي تقسيم كرده اند
عشق مجازي از حسن صورت و زيبائي روي ايجاد گشته و به اندازه همان نيز ناپايدار و سست است.از اين عشق حاصلي جز بقا نسل نمي ماند.اين عشق از اضافه و كاهش ميل جنسي حاصل ميگردد.
عشق حقيقي يا عشق الهي،فيض و جذبه اي است از طرف معشوق مطلق،كه بر دل عاشق صادق واردميشود.پروانه وار گرد جمال و لطافت شمع مطلق(خدا)پر و بال مي زند و هستي مجازي خود را به آتش مي كشدو به حق زنده ميگردد.مثال بارز آن منصور حلاج است كه ان الحق سر داد و خود را در معبود و خالق خود ديد.پاره اي از عرفا عشق مجازي را زمينه ساز عشق الهي ميدانندو تكامل آنرا به عشق حقيقي پيوند مي دهند.
به قول مولوي قصد صورت كرد و بر الله زد
عشق در نزد غربي ها
عشق در نزد غربي ها معمولا به عنوان كششي تلقي مي شود كه موجب محبت انسان به همنوعان او ميشود و در نوع عالي آن باعث هدايت انسان به سوي حقيقت مي باشد.از نظر غربيها عاشق بايد بياموزد كه چگونه دوست داشته باشد.
عشق از نظر اسلام
پس با توجه به معاني و تعريف بالا عشق مرحله شديد و افراطي دوست داشتن است.
خداوند در قرآن مي فرمايد
والذين آمنو اشد حبا الله
يعني كساني كه گرويدند به شدت خدا را دوست دارند و اين شدت حب همان چيزي است كه آن را عشق نامند.
حديث قدسي است كه :من طلبني وجدني عرفني و من عرفني احبني و من احبني عشقني و من عشقني عشقته و من عشقته قتلته و من قتلته فعلي ديته و من علي ديته فاني ديته
يعني اگر كسي كه مرا طلب كند مي يابد و هر كس مرا يابد مي شناسد و هر كه مرا شناخت دوست داردو هر كه مرا دوست دارد به من عشق مي ورزدو هر كه به من عشق ورزد من هم به او عشق مي ورزم و هركه را عاشق شوم ميكشم و هركه را بكشم خونبهاي او بر من است و هركه خونبهاي او بر عهده من باشد خودم خونبهاي اويم.(مقام خليفه اللهي)
لمعات عراقي
نتيجه
عشق فرمانرواي دل است و دل محيط بر روح و هر چه درباره عشق گفته شود در حقيقت نارسا مي باشد.زيرا جهان عشق خارج از بيان و اداراك مي باشد.
جشن سده
بسياري از دانشمندان پژوهشگران براين باورند كه بزرگ ترين كشف انسان از آغاز تمدن تا كنون، پي بردن به راز مهارآتش و بهره گيري از اين آخشيج بسيار سودمند اهورايي است.
ايرانيان يكي از زيباترين داستان ها را درباره كشف آتش دارند و آن را به هوشنگ شاه نسبت داده اند. اين رويداد باورپذير را فردوسي توسي به زيبايي در قالب چكامهاي در شاهنامه آورده است كه در آن از نخستين جشن سده نيز ياد كرده است.
به گفته فردوسي؛ هوشنگ شاه پس از آنكه به راز آتش و سودمندي آن پي برد، باياران به نيايش پرداخت
از اسطورههاي جشن سده تنها يكي به پيدايش آتش اشاره دارد. فردوسي مي گويد: هوشنگ پادشاه پيشدادي، كه شيوه كشت و كار، كندن كاريز، كاشتن درخت … را به او نسبت مي دهند، روزي در دامنه كوه ماري ديد و سنگ برگرفت و به سوي مار انداخت و مار فرار
كرد. اما از برخورد سنگها جرقه اي زد و آتش پديدار شد. بر آمد به سنگ گران سنگ خرد هم آن و هم اين سنگ گرديد خرد فروغي پديد آمد از هر دو سنگ دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ جهاندار پيش جهان آفرين نيايش همي كرد و خواند
آفرين كه او را فروغي چنين هديه دادهمين آتش و آنگاه قبله نهاد يكي جشن كرد و آن شب باده خورد سده نام آن جشن فرخنده كرد
یکی روز شاه جهان سوی کوه
گذر کرد با چند کس همگروه
پدید آمد از دور چیزی دراز
سیه رنگ و تیره تن و تیز تاز
دو چشم از بر سر چو در چشمه خون
ز دود دهانش جهان تیره گون
نگه کرد هوشنگ با هوش و هنگ
گرفتش یکی سنگ و شد تیز چنگ
به زور کیانی رهانید دست
جهان سوز مار از جهانجوی جست
درآمد به سنگ گران سنگ خرد
همان و همین سنگ بشکست گرد
فروغی پدید آمد از هر دو سنگ
دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ
نشد مار کشته ولیکن ز راز
از این طبغ سنگ آتش آمد فراز
جهاندار پیش جهان آفرین
نیایش همی کرد و خواند آفرین
یکی جشن کرد آن شب و باده خورد
سده نام آن جشن فرخنده کرد
ز هوشنگ ماند این سده ماندگار
بسی باد چون او دگر شهریار
امروزه جشن سده تنها در معابد زرتشتيان اجرا ميشود. به رغم تلاشهايي كه زرتشتيان در ابقاي فرهنگ برپايي مراسم اعمال داشتند بسياري از بخشهاي اين رسم با شكوه از بين رفته و به دست فراموشي سپرده شده است.
در روزگار قديم مهمترين مراسمي را كه معمول ميداشتند و از دير باز تا كنون نيز برجاست آتش افروزي بوده است. آتش افروزي كه اساسا شكوه و جلال جشن سده بر آن استوار بوده و هست، در پايان روز دهم و شب يازدهم انجام ميگرفت.
پادشاهان و بزرگان و مردمان ديگر هر يك به فراخور حال خود به تهيه هيزم و خار و خاشاك بويژه چوب گز ميپرداختند و كوههها و پشتههايي بلند از آنها ميساختند و آتش ميزدند. اين آتش افروزي بحدي زياد بود كه فروغ آن از فرسنگها مسافت ديده ميشد چنانكه فروغ آتش افروزي جشن سده را كه مسعود غزنوي در سال 426 برپا كرد بقول بيهقي از ده فرسنگي ديده بودند.
معمولا اين آتش افروزي در دشت پهناور صورت ميگرفت و همچنين برفراز تپهها و كوهها بوته و هيمه و خار جمعآوري ميكردند.
در مجالسي كه با حضور پادشاهان و بزرگان بر پا ميشد شمعها نصب ميكردند كه ميبايست تا هنگام غروب افروخته شود، گرد آتشي كه در حضور پادشاه يا امير افروخته ميشد خواني ميگستراندند .
شعرا قصايدي را كه در مدح جشن سده ساخته بودند ميسرودند و مردم به شادي ميپرداختند و از فراز تودههاي كوچك آتش ميپريدند كودكان و خردسالان نيز از اين شادي، بهره بسيار ميبردند.
منوچهری گويد:
جشن سـده اميرا، رسم گبـار باشد
اين آيين کيومرث و اسفنـديار باشد
زان برفروزامشب، کاندرحصارباشد
اورا حصارميرا، چرخ و عقار باشد
آن آتشیکهگويــی نخلی به بارباشد
اصلش زنورباشد، فرعش ز نار باشد
چونبنگریبهعرضش از کوهسارباشد
چونبنگری به طولش سرو و چنارباشد
از مجدالاسلام کرمانی آزاديخواه مشروطه خواه است که:
شد موسـم جشن سده سـاقی بيا و می بده
وز آب آتش سان رسان مارا به نـار موقده
برما خدا از مکـرمت فرموده آتش مرحمت
کاين نور پرنور و صفـا دارد هزاران فايده
زين آخشيج پربهـا، اين نعمت نقمت نمـا
روشن شده تاريکها، ظلمت شده آتشکـده
هان اینگـار مهوشم، آبی بزن بر آتشـم
من با چنين آبی خوشم هم چون يهود ازمائده
درهمچو روزیمحترم، درهمچوجشنیمحتشم
بايد شمـــردن مغتنم، برخيز ما را می بده
روزی خوشودلکشبود، چونگفتگوزآتشبود
آبی چو آتش خوش بود، مخصوصدرآتشکده.
امروز هم كماكان اين جشن زيبا و با شكوه برگزار ميشود. با فراهم كردن پشته بزرگي از خار و چوب، هنگام شب مراسم آغاز ميشود موبدان كه لاله در دست دارند و دستشان به دست يكديگر است دور كوهه آتش ميگردند و آتش را نيايش ميخوانند اين موبدان لباس سفيد دربر دارند و پس از آنكه سه مرتبه بگرد هيزم گشتند توده چوب را با همان لالههايي كه در دست دارند آتش ميزنند پشته خار كه آتش گرفت چون به تندي فروزان ميشود بسيار تماشايي است همين كه شعلهها از شدت خود ميكاهد از روي آن ميجهند. نغمه سرايي و دادن نمايشهاي جالب نيز در كنار آتش انجام ميگيرد و مراسم با شادي و سرور به پايان ميرسد.
صبح همان روز زنان، سيروگ كه نوعي نان مخصوص زرتشتي است كه در روغن ميغلتانند و بين ميهمانان تعارف ميكنند. در اين مراسم گاهي آش سبزي هم ميپزند كه اين آش مخصوص جشن است و با آن از دعوت شدگان پذيرايي ميشود.
ولي در كرمان جشن سده يا سده سوزي در بين تمامي اقشار مردم كرمان اعم از مسلمان، زرتشتي، كليمي و … رواج دارد كه همه ساله در دهم بهمن ماه برگزار مي شود. در بين چادرنشينان بافت و سيرجان سده سوزي چوپاني برگزار ميشود كه شب دهم بهمن آتش بزرگي بنام آتش جشن سده، با چهل شاخه از درختان هرس شده كه نشان چهل روز "چله بزرگ" است در ميدان ده برميافروزند
آتش متعلق به مردم سرزمين ايران است چه توسط هوشنگ يا هر اسطوره ديگر ايراني كشف شده باشد به هر حال متعلق به اين مردم و به عنوان يك جشن ملي مطرح است
درود
در اين نوشته قصد بر آن است در مورد آتش و جايگاه آن در دين زرتشت مطلبي ارائه شود
بدون اغراق 85%ايرانيان بر اين گمان هستند كه زرتشتيان آتش پرستندكه اين مشكل بيشتر ريشه در اطلاع رساني دارد.با توجه به علاقه زرتشتيان به آتش و همچنين داشتن آتشكده هاي قديمي و با قدمت در ايران برايم جالب بود تا موضوع را بيشتر پيگيري كنم.در اين مورد كتاب "جهان بيني اشوزرتشت "نوشته موبد دكتر اردشير خورشيديان مطالب جالبي داشت كه مختصرا به صورت گزيده بيان ميشود.
3743 سال پيش اشو زرتشت اشه و هنجار هستي را شناخت و اساس دين خود را بر يكتا پرستي استوار نمود و نماز را نياز بشر و تنها سزاوار اهورا مزدا (داناي بزرگ هستي بخش)دانست .
نور و آتش در تمام مذاهب بزرگ،نمونه و مظهر پروردگار به شمار مي آيد.در تورات موسي(ع) يهوه(خداي يهود) در زبانه هاي آتش در كوه طور بر پامبر ظاهر ميشود.در انجيل كتاب آسماني حضرت عيسي(ع) آمده كه خداوند نور مطلق است و تيرگي در آن راه ندارد.در قران كريم نيز در سوره نور آيه 35 خداوند نور شناخته شده است(الله نور و سماوات و الارض)
اشو زرتشت نيز خدا وند را" شيران شير" دانسته و در همه ذرات طبيعت در تجلي ميبيند و بر اساس اين باور سو(قبله)زرتشتيان را نور قرار داده است.
زرتشتيان در شبانه روز پنج مرتبه با تني پاك و رواني آماده رو به سوي نور ،بامداد رو به خاور،پسين رو به باختر و شبها در مقابل ماه يا آتشي سوزان يا شمعي يا چراغي روشن ايستاده و نمازهاي بايسته را به اهورا مزدا پيشكش مي نمايند.
آتش در مذهب زرتشت نماد راستي است چرا كه آتش تنها ماده ايست كه پليدي به خود نمي گيرد،پاك است و هميشه ودر همه حال به سوي بالا ميرود و ماهيت اصلي خود را حفظ ميكند و خود ميسوزد و جهاني را گرم ميكند.
اشون يا راستي جويان نيز همانند آتش در همه حال يكسان و يك رنگ بوده خود را به به پليدي ها نمي آلايندو نور و شادي و گرما و انرژي به اطراف خود مي بخشند.
آرياييها همزمان با آشو زرتشت در مناطق شمالي ايران و جنوب روسيه كه بسيار سرد و زمستان طولاني داشت ،زندگي مي كردند و آيين اكثر مردم طبيعت پرستي بود.(جالب است بدانيد ايرانيان تنها ملتي هستند كه هرگز بت پرست نبوده اند) و چون همه به آتش براي روشنائي و گرم كردن خانه و كاشانه و پختن غذا نيازمند بودند و از طرفي روشن كردن آتش كاري سخت و زمان بر بود لذا از آن محافظت ميكردند و آن را در محلي امن هميشه نگه مي داشتند.
اشو زرتشت پيامبر،وجود اين مكان را بسيار لازم و حياتي مي دانستند و با اضافه كردن آتش آتشكده با 16 طبقه اجتماع(آهنگر،مسگر،نانواو غيره)مفاهيمي معنوي به آن بخشيدندو به صورت پرچمي مقدس در آورد.

زرتشتيان آتش موجود در آتشكده را نماد موجوديت خود يا به عبارتي پرچم و درفش دين زرتشت با چندين هزار سال هويت ملي و ديني و فرهنگي خود مي دانند و به وسيله موبد آتشبد(آترونATRAVAN) هميشه روشن نگه مي دارند.
آتشكده ها در طول تاريخ بنامهاي در مهر-آدريان-آتش بهرام(ورهرام)ناميده ميشده و در طول تاريخ علاوه بر نيايشگاه زرتشتيان ،مجمع ديني و فرهنگي و اجتماعي بوده است .
قبله يا پرستش سو جهتي است كه پيروان هر مذهبي در سرتاسر جهان همواره به سوي آن به نيايش خدا مي پردازند،از اين رو هرگز در طول تاريخ قبله زرتشتيان آتش نبوده و مزدا پرستان تنها در محل آتشكده به سوي آتش توجه دارند ،حتي همسايگان آتشكده نيز به سوي آتشكده نماز نميگذارند و هيج بهديني از ديگر زرتشتيان نمي پرسد كه آدريان شهر در كدام جهت است تا به سوي قبله سوي خود قرار دهد.بلكه هميشه به سوي نور ايستاده و اهورامزدا و داده هايش را مي ستايند و با او راز و نياز ميكند.
همه مردم جهان در آغاز پرستش خداي خود دوست دارند شمعي روشن كنند و به ستايش نيكي ها بپردازند.
آتش المپيك هميشه روشن است و هر ساله با شكوهي خاص به محل برگزاري المپيك برده ميشود.
مراسم آتش افروزي و چراغاني و آتش بازي به هر بهانه شادي برانگيز در سر تاسر جهان مرسوم و فرح بخش است.
ایدون باد
به خودت قول بده
كه آنقدر قوي باشي كه نگذاري هيچ چيزي آرامش خاطرت را بهم بزند.
به خودت قول بده
كه با هر كسي كه روبرو ميشوي راجع به سلامتي و خوشبختي حرف بزني.
به خودت قول بده
كه به همه دوستانت احسا سي بدهي كه حس كنند در وجودشان چيزي هست كه ارزش دارد.
به خودت قول بده
كه به جنبه هاي مثبت زندگي نگاه كني و خوشبين باشي.
به خودت قول بده
كه فقط راجع به بهترين ها فكر كني برايش جديت كني و بالاخره در انتظار بهترين ها باشي.
به خودت قول بده
كه براي موفقيت ديگران همان قدر اشتياق داشته باشي كه براي موفقيت خودت شوق و ذوق داري
به خودت قول بده
كه اشتباهات گذشته را فراموش كني و هدفت نائل شدن به موفقيت در آينده باشد.
به خودت قول بده
كه هميشه سر حال باشي و به هر موجود زنده اي لبخند بزني.
به خودت قول بده
كه آنقدر وقتت براي بهتر شدن زندگيت صرف بشود كه مجال براي انتقاد از ديگران نداشته باشي.
و بالاخره به خودت قول بده
كه آنقدر دريا دل باشي كه نگران نشوي،آنقدر اصيل و آزاده باشي كه عصباني نشوي،آنقدر قوي باشي كه نترسي و آنقدر خوشحال باشي كه به غم و غصه مجال خود نمائي ندهي
داريوش بزرگ :
خداي بزرگ است اهورامزدا. که اين جهان را بيافريد . که خرد و نيروي کوشش را بر من ارزاني داست به خواست و نيروي اهورامزدا شاهم و فرمانهاي او را اجرا ميکنم اين چنين :
دوستدار و پيرو راستي هستم و بدي را دشمنم . خواهان داد و عدل هستم . نه مي خواهم که از سوي توانايي به ناتواني ستم شود و نه ميخواهم که ناتواني به توانايي بد کند . آنچه موافق راستي است ميل من است و آنچه خلاف راستي است به شدت با آن مخالفم . خويم را در حد اعتدال نگه ميدارم و چون خشم بر مرا فرا گيرد با اراده بر آن چيره ميشوم تا مبادا ناروايي روي دهد . هوس اسير دام من است و بر آن سخت حکومت ميکنم . آنرا که نيکي کند مطابق نيکي اش پاداش ميدهم . آنکه بد کند به کيفرش ميرسانم . به هيچ وجه مايل نيستم که زيان و بد کرده شود و چون کسي مرتکب بدي شد به هيچ وجه مايل نيستم که بي کيفر بماند . هرگاه مردي بر عليه کسي ادعا کند تا مورد دادرسي واقع نشود بر او حکمي روا نمي کنم . از آناني خوشوقت و خشنود هستم که با تمام نيرو و قدرتشان در راه نيکي بکوشند اين چنين است رفتار و کردار من و اين است آنچه که من مي کنم . در ميدان نبرد رزم آرايي چيره هستم . در پيکارگاه دستانم ميجنگند . چشم و هوشم نيز بکار است . آناني که فرمانبرند مي بينم و آناني که خلافي کنند کارشان بر من پوشيده نيست . در ميدان پيکار به چالاکي ميجنگم . از نيروي دستان و پاهايم به خوبي بهره مند هستم . سوار کاري زبده و چالاکم کمانکشي ورزيده هستم . چه به هنگام نبرد پياده و چه سواره . نيزه گزاري چرب دست هستم . اين و هنرهای دیگر را اهورا مزدا بر من بخشود . اهورامزدا یاری ام کرد و نیروهایم را به نیکی هدایت کرد . ای مرد که این را میخوانی . نیک آگاه باش که داریوش چگونه شاهی است . چه هنرها و نیروهایی دارد . این برای تو ناراست نباشد . آنچه را که گفتم عمل کن. در اين كشور ها ، مردي كه وفادار بود ، نيك پاداش دادم و آن كه دشمن بود نيك كيفر دادم ، به خواست اهورامزدا اين كشور ها قانون مرا اجرا كردند . آنچه به آنان گفتم آنگونه كردند .
تو كه بعد از من شاه خواهي بود از دروغ سخت بپرهيز . مردي كه خواهد دروغزن بود نيك كيفر ده. اگر چنين مي انديشي بايد كشورم در امان باشد . آنهايي كه پيشتر شاه بودند در آن مدت ، آنچه را كه من در يك سال و اندي به خواست اهورامزدا كردم نكردند . از آن رو اهورامزدا مرا ياري كرد، چون بدكردار نبودم ، دروغزن نبودم ، خطاكار نبودم ، نه من ، نه دودمانم . بر پايه راستي رفتار كردم : نه به ناتوان و نه به توانا بد كردم ، مردي كه با خاندانم همكاري كرد او را نيك پاداش دادم و آنكه زيانكاري كرد ، او را نيك كيفر دادم . تو كه سپس شاه خواهي بود ، مردي كه دروغزن يا خطاكار است او را دوست مباش و او را نيك كيفر ده . تو كه سپس اين نوشته ها را كه من نوشتم ، يا اين نگاره ها را ببيني ، آنها را ويران مكن ، تا جايي كه ممكن است آنها را بپاي ، تا زماني كه تندرست باشي . هر آنكه اهورامزدا را بپرستد ، بخشش وي از آن او خواهد بود ، هم در زندگي و هم پس از مرگ .
اهورا مزدای بزرگ بزرگترین خدایان . او داریوش را شاه آفرید . او به وی شاهی را ارزانی فرمود و به خواست اهورامزدا داریوش شاه شد . این کشور پارس که اهورامزدا بمن ارزانی فرمود زیباست و دارای اسبان خوب و مردان خوب است به خواست اهورامزدا داریوش شاه از هیچکس نمی ترسد . خدای بزرگ این کشور را از دشمن - خشکسالی و دروغ محفوظ فرماید .
وصيت نامه داريوش
اينك كه من از دنيا مي روم بيست و پنج كشور جزو امپراطوري ايران است و در تمام اين كشورها پول رايج ايران رواج دارد و ايرانيان در آن كشورها داراي احترام هستند و مردم كشورها نيز در ايران داراي احترام مي باشند.
جانشين من خشايار شاه بايد مثل من در حفظ اين كشورها بكوشد و راه نگهداري اين كشورها اين است كه در امور داخلي آنها مداخله نكند و مذهب و شعائر آنها را محترم بشمارد.
اكنون كه من از اين دنيا مي روم تو دوازده كرور (( دريك)) زر در خزانه سلطنتي داري و اين زر يكي از اركان قدرت تو مي باشد زيرا قدرت پادشاه فقط به شمشير نيست بلكه به ثروت نيز هست. البته به خاطر داشته باش كه تو بايد به اين ذخيره بيفزايي نه اينكه از آن بكاهي. من نمي گويم كه در مواقع ضروري از آن برداشت نكن زيرا قاعده اين زر در خزانه آن است كه هنگام ضرورت از آن برداشت كنند اما در اولين فرصت آنچه برداشتي به خزانه برگردان. مادرت آتوسا بر من حق دارد پس پيوسته وسايل رضايت خاطرش را فراهم كن.
ده سال است كه من مشغول ساختن انبارهاي غله در نقاط مختلف كشور هستم و من روش ساختن اين انبارها را كه با سنگ ساخته مي شود و به شكل استوانه است در مصر آموختم و چون انبارها پيوسته تخليه مي شود حشرات در آن بوجود نمي آيند و غله در اين انبارها چند سال مي ماند بدون اينكه فاسد شود و تو بايد بعد از من به ساختن انبارهاي غله ادامه دهي تا اينكه همواره آذوقه دو يا سه سال كشور در انبارها موجود باشد و هر ساله بعد از اينكه غله جديد بدست آمد از غله موجود در انبارها براي تامين كسر خواربار استفاده كن و غله جديد را بعد از اينكهبوجاري شد به انبارها منتقل نما و به اين ترتيب تو هرگز براي آذوقه در اين مملكت دغدغه نخواهي داشت ولو دو يا سه سال پياپي خشكسالي شود.
هرگز دوستان و نديمان خود را به كارهاي مملكتي نگمار و براي آنها همان مزيت دوست بودن با تو كافي است چون اگر دوستان و نديمان خود را به كارهاي مملكتي بگماري و آنها به مردم ظلم كنند و استفاده نامشروع نمايند نخواهي توانست آنها را به مجازات برساني چون با تو دوست هستند و تو ناچاري كه رعايت دوستي بنمايي.
كانالي كه من مي خواستم بين شط نيل و درياي سرخ بوجود بياورم هنوز به اتمام نرسيده و تمام كردن اين كانال از نظر بازرگاني و جنگي خيلي اهميت دارد و تو بايد آن كانال را باتمام برساني و عوارض عبور كشتي ها از آن كانال نبايد آنقدر سنگين باشد كه ناخدايان كشتي ها ترجيح بدهند كه از آن عبور نكنند.
اكنون من سپاهي به طرف مصر فرستادم تا اينكه در اين قلمرو ايران ٬ نظم و امنيت برقرار كند ولي فرصت نكردم سپاهي به يونان بفرستم و تو بايد اين كار را به انجام برساني. با يك ارتش نيرومند به يونان حمله كن و به يونانيان بفهمان كه پادشاه ايران قادر است مرتكبين فجايع را تنبيه كند.
توصيه ديگر من به تو اين است كه هرگز دروغگو و متملق را به خود راه نده . چون هردوي آنها آفت سلطنت هستند و بدون ترحم دروغگو را از خود دور نما . هرگز عمال ديوان را بر مردم مسلط نكن و براي اينكه عمال ديوان بر مردم مسلط نشوند براي ماليات قانوني وضع كردم كه تماس عمال ديوان را با مردم خيلي كم كرده است و اگر اين قانون را حفظ كني عمال حكومت با مردم زياد تماس نخواهند داشت.
افسران و سربازان ارتش را راضي نگهدار و يا با آنها بد رفتاري نكن . اگر با آنها بدرفتاري كني آنها نخواهند توانست معامله متقابل كنند اما در ميدان جنگ تلافي خواهند كرد. ولو به قيمت كشته شدن خودشان باشد و تلافي آنها اينطور خواهد بود كه دست روي دست مي گذارند و تسليم مي شوند تا اينكه وسيله شكست خوردن تو را فراهم نمايند.
امر آموزش را كه من شروع كردم ادامه بده و بگذار اتباع تو بتوانند بخوانند و بنويسند تا اينكه فهم و عقل آنها بيشتر شود و هر قدر كه فهم و عقل آنها زياد تر شود تو با اطمينان بيشتر مي تواني سلطنت كني . همواره حامي كيش يزذان پرستي باش اما هيچ قومي را مجبور نكن كه از كيش تو پيروي نمايند و پيوسته به خاطر داشته باش كه هر كس بايد آزاد باشد كه از هر كيش كه ميل دارد پيروي نمايد.
بعد از اينكه من زندگي را بدرود گفتم بدن من را بشوي و آنگاه كفني را كه خود فراهم كرده ام بر من بپيچان و در تابوت سنگي قرار بده و در قبر بگذار اما قبرم را كه موجود است مسدود نكن تا هر زمان كه مي تواني وارد قبر بشوي و تابوت ستگي مرا در آنجا ببيني و بفهمي ٬ من كه پدر تو و پادشاهي مقتدر بودم و بر بيست و پنج كشور سلطنت مي كردم مردم و تو نيز مثل من خواهي مرد زيرا سرنوشت آدمي اين است كه بميرد٬ خواه پادشاه بيست و پنج كشور باشد يا يك خاركن و هيچ كس در اين جهان باقي نمي ماند . اگر تو هر زمان فرصت بدست آوردي وارد قبر من بشوي و تابوت را ببيني٬ غرور و خودخواهي بر تو غلبه نخواهد كرد اما وقتي مرگ خود را نزديك ديدي بگو كه قبر مرا مسدود تمايند و وصيت كن كه پسرت قبر تو را باز نگهدارد تا اينكه بتواند تابوت حاوي جسد تو را ببيند.
زنهار ٬ زنهار ٬ هرگز هم مدعي و هم قاضي نشو. اگر از كسي ادعايي داري موافقت كن يك قاضي بيطرف آن ادعا را مورد رسيدگي قرار بدهد و راي صادر نمايد . زيرا كسي كه مدعي است اگر قاضي هم باشد ظلم خواهد كرد.
هرگز از آباد كردن دست بر ندار زيرا اگر دست از آباد كردن برداري كشور تو رو به ويراني خواهد گذاشت زيرا قاعده اين است كه وقتي كشور آباد نمي شود و به طرف ويراني مي رود . در آباد كردن ٬ حفر قنات و احداث جاده و شهرسازي را در درجه اول اهميت قرار بده .
عفو و سخاوت را فراموش نكن و بدان كه بعد از عدالت برجسته ترين صفت پادشاهان عفو است و سخاوت ٬ ولي عفو موقعي بايد به كار بيفتد كه كسي نسبت به تو خطايي كرده باشد و اگر به ديگري خطايي كرده باشد و تو خطا را عفو كني ظلم كرده اي زيرا حق ديگري را پايمال نموده اي .
بيش از اين چيزي نمي گويم و اين اظهارات را با حضور كساني كه غير از تو در اين جا حاضر هستند كردم تا اينكه بدانند قبل از مرگ ٬ من اين توصيه ها را كرده ام و اينك برويد و مرا تنها بگذاريد زيرا احساس مي كنم كه مرگم نزديك شده است .
در روز عاشورا مي توانيم جامه اي سرخ بپوشيم و فرياد برآوريم كه اين سرخي،نشانه ي پيروزي خون بر شمشير است كه درس آن را از واقعه كربلا آموخته ايم.
مي توانيم لباسي سر تاسر سفيد بپوشيم تا عهدي باشد بين ما و حسين (ع) كه در راه ادامه نهضت حق طلبانه و ظلم ستيزش ،براي شهادت هميشه آماده ايم.
مي توان سياه پوشيد و بانگ سر داد كه اين سياهي نشانه ي آن است كه من و من ها ،در روز و روزهاي عاشورا حسين و حسين ها را تنها گذاشته ايم و آن ها را در مصاف با يزيديان زمان خود ،مظلومانه به شهادت رسيدند و اين لباس سياه نشاني است بر شريك جرم بودن ما و ريخته شدن خون آنها،زيرا كه در جائي حتي سكوت نيز شركت در وقوع جرم است.آيا اين فكر لرزه بر اندام ما نمي اندازد و تصور شريك جرم بودن در ريخته شدن خون حسين (ع) خواب را چشمان ما دور نمي كند؟
مي توانم لباسي يبز پوشيد و گفت اين به نشانه ي آن است كه نهضت حسيني خزان مظلومان را بهار كرده و نويد اين پيروزي،بهار بشريت را به ارمغان آوردعه است.
مي توان لباسي زرد پوشيد و گفت ما به خزان نشسته ايم چرا كه بعد از عاشورا،بهار انسانيت،تابستان را پشت سر نگذاشته به خزان رسيده است.
مي توان......
مي توان خنديد و شادي و پايكوبي كرد و فرياد شهيدان زندهاند را سر دادو گفت كه آنان نمرده اند و نزد خدا روزي آسماني دارند و جاودانگي الهي متعلق به آنان است.
مي توان بر سر زد و شيون نمود كه چرا همرزم حسين (ع) نبوده ايم و اين افتخار را نداشته ايم كه هم ركاب او باشيم.مي توان گونه هاي خود را به رنگ سرخ در آورد همانگونه كه منصور حلاج با خون خود گونه هايش را سرخ نمود تا روي زردش را دشمن ظالم نبيند.
ميشود خاك بر سر ريخت كه شايسته انسان خفت زده است و بگوييم ما نيز نسبت به راه حسين (ع) خوار و ذليل هستيم.
ميشود علم دار شد و زور و بازوي خود را به رخ ديگران كشيد،بساط زور آزمائي به پا كردو شهرت آفريد كه علم فلان دسته از همه بزركتر است و همچنين مي توان سنگين ترين علم ها را بلند كردو گفت اين نشانه ي علم نهضت اوست كه به هر سنگيني اي كه باشد آن را بر دوش خواهيم كشيد.مي شود....
آري مي توان هر كاري انجام داد،مهم اين است كه در پس آن كار ،چه انديشه اي نهفته باشد و اين كه ما با چه طرز فكري به رسالت خود نگاه كرده ،در چه جائي و چه محتوائي آن را پيدا مي كنيم.ضمن اينكه پس از يافتن آن نيز بايد بدانيم ،تازه در ابتداي راهي دراز قرار خواهيم گرفت كه چگونه آن انديشه را به عمل تبديل كنيم.
حال كه او به ما ياد داد "كل ارض كربلا و كل يوم عاشورا"و به ما آموخت،همه جا كربلا و همه جا عاشورا است،اينك ما در عاشورا و كربلاي خود چه مي كنيم؟آيا اگر ما در صحراي كربلا بوديم باز هم حسين تنها نمي ماند؟آيا اين سوال لرزه بر اندام ما نمي افكند و تصور شريك جرم بودن خون حسين (ع) ،خواب را از چشمانمان دور نمي كند.
اگر ما در كربلا نبوده ايم تا افتخار همرزم بودن با او را داشته باشيم،در كربلاي عصر خود كه زندگي ميكنيم و اگر در روز عاشوراي تاريخي حضور نداشته ايم،در عاشوراي زمان خود قرار داريم.كافي است كه حسين و حسين هاي زمان را بشناسيم،عاشورا و كربلا به خودي خود پيدا ميشوند.اما اگر حق طلبان و ظلم ستيزان كماكان تنها مانده اند،خدا را شكر كنيم كه ما در روز عاشورا در كربلا نبوده ايم زبرا اگر حضور داشتيم يا در زمره يزيديان بوديم و يا از كساني كه حسين(ع) را ترك كردند.
بياييد معرفت و روح نهضت حسين (ع) را يافته و حماسه ي بزرگ او را زنده كنيم تا در زمره يزيد و يزيديان نباشيم زيرا جهان دو قطبي است،يا راه حسين(ع) و يا راه يزيد،را سومي هم وجود ندارد.بياييد به حال خود گريه كنيم و دور نمائي از عملكردها خود پيش رو ببينيم و حساب لقمه هاي سفره ي خود را يك بار از نظر بگذرانيم:
ببين كه چه ريسيده ايم، دست كه ليسيده ايم
تا كه چنين لقمه ها سو يسوي دهان آمدند(مولانا)
ظهر عاشورا است و ظهر عاشورا فرصتي است كه انسان با خود واقعي اش روبرو شود و من نيز در اين آئينه خويشتن خويش را مشاهده ميكنم و ميبينم چقدر عجول هستم (خلق النسان عجولا)،تا چه حد حريص هستم و سيري ناپذير(خلق النسان هاوعا)و شكم بر من حاكم است و جز شكم خود خود چيز ديگري را نمي شناسم(اولئك كالانعام بل هم اضل)،امروز به راحتي دروغ مي گويم،به گرسنه و در مانده تر از خودم رحم نمي كنم و غذاي متبرك او را در زباله داني مي ريزم و.....اين است خود واقعي من كه در روز عاشورا بر ملا مي شود.
آري عاشورا،آئينه تمام قدي است در مقابل ما تا بتوانيم خود واقعي را در آن نظاره كنيم و او را بهتر بشناسيم.
بياييم در اين آيينه به خود نگاهي بياندازيم و براي خود چاره اي انديشيده و طرحي نو بيابيم تا پس از رسيدن به انديشه اي درست،نوبت به انجام عمل رسيده و نهضت حسين(ع) را در عمل زنده نگه داريم.واي اگر از همه ي اين نهضت و حماسه هاي بزرگ براي ما دست بريده اي،لب خشكيده اي،و فرق شكافته اي و.... باقي مانده باشدو معرفت حركت بزرگ مردان و زنان تاريخ در گذر زمان به دست فراموشي سپرده شده و صرفا از آن مراسمي بر جاي مانده باشد،آن وقت است كه بايد گريست ،بر سر زدو شيون كرد.
امروز عاشورا است ،به ياد آوردم كه سالهاست كه با حسين(ع) بيعت بسته و بيعت شكني ميكنم ،مهر نمازم به يادم مي آورد كه از تربت پاك كربلاست و من آن را به نشانه ي بيعت با او مبني بر ادامه ي نهضت حق طلبانه و ظلم ستيزانه اش بر آن سر ميگذارم و هر زمان كه پيمان اول "اياك نعبد و اياك نستعين"را با خدا مي بندم،پيمان دوم را هم با حسين (ع) در كنار آن قرار داده و بيعت ميكنم ،اما دريغ از يك جو عمل.
امروز در آينه عاشورا خود را نظاره ميكنم و جز پيمان شكني حرفه اي و ماهر كه حتي به پيمان شكني هاي خود واقف نيست ،موجود ديگري نمي بينم.من از يك سو پيمان خود با خدا را مي شكنم و از سوئي ديگر با حسين (ع) و مي خواهم با شركت در مراسمي و ريختن اشكي به خود بگويم كه دين خود را ادا كرده ام و وجدان پيمان شكن خود را راحت كنم.اما آيا بدين ترتيب كار خاتمه پيدا كرده و من در زمره ي حسينيان قرار گرفته ام؟
هم اكنون حداقل خوشحال هستم كه پيمان پيمان سوم (لبيك اللهم لك لبيك)را نبسته و بار پيمان شكني ام را از اين كه هست سنگين تر نكرده و به شيطان نيز سنگي نزده ام تا دروغهايم ،بيشتر از اين آشكار نشود.
اگر امروز حسين (ع) در بين ما بود و ما از آن حضرت سوال ميكرديم كه از ما وفاي به عهد ميخواهد و يا صرفا گريه و زاري و بر سر زدن،چه جوابي به ما مي دادند؟
آري بايد براي اين همه گمراهي و پرت بودن از راه و پيمان شكني ها گريه كنم زيرا فردا دوباره همه چيز را فراموش خواه كرد و چهره واقعي خود را تا محرم و محرم هاي ديگر به دست فراموشي ميسپارم.حسين (ع) بلبلي است بر شاخه درخت هستي،تا چه كسي از ناله او پريشان و منقلب شود و به اين وسيله درون خود را شكوفا سازد.
آن كس كه نالان شود از ناله بلبل
در دامنش آويز كه در او اثري هست


