به نام پروردگار
داريوش نخست فرمان داد نوشته اي كوتاه در فضاي بالاي سر خودش نوشته شود . متن نوشته چنين است:
((منم داريوش ٬ پسر ويشتاسب٬ يك هخامنشي ٬ شاه شاهان ٬ من اكنون شاهم در پارس. داريوش شاه مي گويد پدرم ويشتاسب است٬ پدر ويشتاسب آرشام است ٬ پدر آرشام آريارمنه بود٬ پدر آريارمنه چيشپش بود ٬ پدر چيش پش هخامنش بود. داريوش شاه گويد از اين روي ما خود را هخامنشي مي ناميم . ما از دير باز نژاده بوده ايم٬ از دير باز خاندان ما شاهي بود. داريوش شاه گويد هشت تن از خاندان ما پيش از اين شاه بودند٬ من نهمين شاه هستم٬ ما از دو تيره شاه بوديم.))
با اين نوشته داريوش فقط مشروعيت خود را اعلام مي كند. او تاكيد دارد كه شاه قانوني ايران است و از نياكان خود تا هخامنش٬ پدر خاندان هخامنشي نام مي برد. اين همان هخامنش است كه پارس ها به انزان(انشان) آورد. منظور او از ((دو تيره شاه هستيم)) اين است كه او جانشين بلا واسطه كوروش بزرگ نيست بلكه او عموزاده كوروش و از تيره ديگر هخامنشيان است. هر چند اين نوشته به خط ميخي عيلامي است ولي جاي شگفتي نيست٬ زيرا در آن زمان هنوز خط ميخي فارسي باستان وجود نداشته است.
دست اندر كاران هنوز سرگرم كار بودند كه داريوش تصميم به توسعه گستره كارنامه خود گرفت. او در اين انديشه بود مبادا كوتاه زماني بعد كسي نتواند تاريخ را به ياد بياورد.

بنابراين علاوه بر اينها به نقش اسيران نيز نوشته هايي به خط و زبان عيلامي افزودند. اما بابل نيز جزو امپراطوري بود. پس داريوش فرمان داد تا در سطح سمت چپ نگاره ٬ در بدنه برآمده صخره٬ جاي را براي متن بابلي هموار كرده و متن بابلي را در آن نگاشتند. براي نقش اسيران نيز دوباره نوشته اي به خط و زبان بابلي نگاشتند.
اما هنوز يك مشكل وجود داشت. اربابان حكومت جهاني از خود خطي نداشتند و فقط از خط ميخي ملل تحت انقياد خود استفاده مي كردند. پس داريوش به مني هاي خود فرمان داد تا هرچه زودتر خطي براي امپراطوري پارس اختراع كنند. اين منشي ها عيلامي ٬ بابلي و آرامي بودند. زبان هاي بابلي و آرامي از خانواده سامي بود و يافتن پيوندي براي زبان عيلامي با زبان هاي ديگر هنوز ممكن نشده بود. منشيان براي اين زبان 37 نشانه ميخي تازه ابداع كردند. آميخته اي از خط الفبايي و هجايي. خط تازه به خاطر ويژگيهاي زبان منشي هاي طراح ٬ خطي يكدست نيست.
اينك لازم بود كه كارنامه بزرگ داريوش به خط تازه فارسي باستان و به زبان فارسي باستان به يادنامه داريوش در بيستون افزوده شود. اما ديگر جايي براي متن نمانده بود.ادامه ....
دل:
نفس در مرحله كمال خود به مرحله دلي ميرسد و در حقيقت نفس مطمئنه همان دل است كه حكما آن را نفس ناطقه گويند.اكثر مردم در مرحله رواني طبع و نفس اند و دل ندارند.
دل ميان روح و نفس است ،اگر دل رشته ارتباط با نفس را قطع كند تحت تصرف روح قرار مي گيرد و به معناي واقعي دل ميشود،اما اگر دل پاي بند نفس شود آلودگي كثرت او را تيره ميسازد و همرنگ خود ميكند.
روح محل تشكيل خوبيها و نفس محل فساد و بديهاست .
از شبنم عشق خاك آدم گل شد صد فتنه و شور در جهان حاصل شد
سر نشتر عشق بر رگ روح زدند يك قطره چكيد و نامش دل شد
وجه تسميه دل
دلي كه مورد توجه عارفان است دل جسماني نيست.دل جسماني عضله ايست به شكل صنوبر كه در قسمت پهلوي چپ قرار دارد.از آنجائيكه مناسباتي ميان دل روحاني و جسماني وجود دارد دل روحاني را هم دل گفته اند كه پاره اي از مناسبات به شرح ذيل ميباشد.
1-دل جسماني پيوسته ميان خون شرياني (خون تميز)و وریدی (خون كثيف)در حال تحول است. دل روحاني نيز پيوسته تحت تاثير روح (لطيف) و نفس (اعمال كثيف ) قرار دارد و در حال زير و رو شدن است.به همين مناسبت دل را به عربي قلب (منقلب شدن) گويند.
2-همانگونه كه حيات جسماني هر آدمي وابسته به دل جسماني اوست و اگر ناقص شود انسان بيمار ميگردد و با مرگ جسماني روبرو ميشود ،حيات معنوي هر انساني هم وابسته به دل روحاني اوست .اگر اين دل بيمار و مبتلا به صفات نفساني شود انسان بيمار اخلاقي ميگردد و اگر بكلي مغلوب نيروهاي نفساني شود (بميرد) حيات معنوي انسان نابود ميگردد.
در نتيجه دل روحاني در مقامي بالاتر از نفس و پائين تر از روح قرار دارد.متاسفانه بيشتر مردم در مرحله نفسانيت گرفتار بوده و تعداد كمي صاحبدل هستند و تنها امتياز و برتري ويژه ميان موجود ات زنده و انسان همين دل است.
دل و نفس را با هم اشتباه نكنيد
مردم عادي اغلب دل را با نفس اشتباه ميگيرند .وقتي ميگويند دلم ميخواهد،اين دل نيست كه ميخواهد بلكه نفس است .و فقط خواست از آن نفس ميباشد.وقتي ميگويد دلم مي پذيرد يا نمي پذيرد در واقع نفس است كه رد يا قبول برايش مهم ميباشد.همچنين وقتي ميگويد به دلم اثر كرد كه اينطور ميشود ،اين نفس است كه از منظر دل به موضوع مينگرد و داراي آلودگي نفساني است
دل صاحبدل خواست ندارد
ناخود آگاهي ،خود آگاهي ،دل آگاهي
انسها از روي طبع ،نفس و دل به سه گروه تقسيم ميشوند:
1-گروه ناخود آگاه :انسانهائي هستند كه در مرحله رواني طبع قرار دارندو جزء خوردن و خوابيدن و شهوتراني هدف ديگري ندارند. نمونه اين انسانه همان بشر ابتدائي و يا انسان وحشي است.
2-گروه خود آگاه:اين دسته انسانهائي هستند كه در مرحله رواني نفس قرار دارند.اينان علاوه بر خصوصيات گروه بالا واجد بلند پروازي،خود خواهي و برتري جوئي اندكه همه اين آگاهي ها فرع خود دوستي و نشانه ما و من است. نمونه اين دسته ،انسانهاي به ظاهر متمدن امروزي هستند.
3-انسانهاي دل آگاه:اين دسته در مرحله رواني دل قرار دارند و از من و ما رسته اند و انسانهاي ممتاز و صاحبدلي هستند كه به مرحله شهود رسيده اند و حقايق اشيا را آنگونه كه هست درك ميكنند.
علائم و عوارض دل
دل بيدار :دلي كه با حق گم شده است
عدم حضوردل:هر كه دل خود را در سه موقع حاضر نبيند نشان دهنده آن است كه در بر روي او بسته اند.اول در حال قرآن خواندن دوم در حال ذكر گفتن و سوم در حال نماز خواندن.
واعظ دل:واعظ دل حياء است
آرزوئي در دل نيست :دل صاحبدل هيچ آرزوئي ندارد.
نتيجه :
صاحبدل و عارف و وارسته دل خود را به خدا ميسپارد:
عارف،صاحبدل دلي از خداي خود طلب ميكند و وقتي در مرحله رواني دل به آن دست پيدا ميكند از ترس از دست دادن آن و محافظت آن را به خداي خود ميسپارد.


